مرتضی محمدی
سالهاست خدا تنهایی اش را فریاد می زند (( قُل هو الله احد ))
مرتضی محمدی
تا که بودیم نبودیم کسی / کشت مارا غم بی هم نفسی / تا که مردیم همه یار شدند / خُفته بودند که بیدار شدند / قدر این شیشه بدانید که هست / نه زمانی که بیفتاد و شکست .
مرتضی محمدی
از بچهای قدیمی دنبالر : آدمــا گاهــی لـــازمه چنــد وقــت کـِـرکـِـرَه شـونـو بکشــن پــایین!! یــه پــارچــه سیــاه بـزنـن درش و بنـویسـن: کســـی نمــــرده!!فقــــط دلــــم گـــرفتــــه…! بيخيال ما بشين
مرتضی محمدی
تو سیکارو خاموش کن تا بگم چطور میشه با گریه هم دود شد / چطور میشه با خنده هم زخم خورد، چطور میشه با عشق نابود شد/ شبایی که میترسم از فکرهام همیشه هوا خیس و بارونیه / یه زن با جنونش به من یاد داد ، که عاشق شدن، که عاشق شدن، که عاشق شدن قبل ویروونیه
مرتضی محمدی
شب است و غم گرفته چار سویم * بیا ای دوست بنشین رو به رویم ****** بیا تا قصه ی غم را و شب را * اگر خوابت نمی آید بگویم """""""""""
مرتضی محمدی
ایجایی که من هستم داره برف میاد اونم زیاد خیلی هم قشنگ طرفای شما چطور
مرتضی محمدی
«« شــهــيــدي کــه نــمــاز نــمــيــخــوانــد ...! »» تو گردان شايعه شد. ـ نماز نمي خونه! گفتن: «تو که رفيق اوني، بهش تذکر بده!» باور نکردم و گفتم: «لابد مي خواد ريا نشه، پنهاني مي خوانه.» وقتي دو نفري توي سنگر کمين جزيره ي مجنون، بيست و چهار ساعت نگهبان شديم با چشم خودم ديدم که نماز نمي خواند! توي سنگر کمين، در کمينش بودم تا سر حرف را باز کنم. ـ تو که براي خدا مي جنگي، حيفه نيس نماز نخوني... لبخندي و گفت: «يادم مي دي نماز خوندن رو!» ـ بلد نيسي!؟ ـ نه، تا حالا نخوندم! همان وقت داخل سنگر کمين، زير آتش خمپاره ي شصت دشمن، تا جايي که خستگي اجازه داد، نماز خواندن را يادش دادم. توي تاريک روشناي صبح، اولين نمازش را با من خواند. دو نفر نگهبان بعد با قايق پارويي که آمدند و جاي ما را گرفتند. سوار قايق شديم تا برگرديم. پارو زديم و هور را شکافتيم. هنوز مسافتي دور نشده بوديم که خمپاره شصت توي آب هور خورد و پارو از دستش افتاد. آرام که کف قايق خواباندمش، لبخند کم رنگي زد. با انگشت روي سينه اش صليب کشيد. و چشمش به آسمان يکي شد....