یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟ ... سبب ساز سکوت مبهمت کیست ؟ ... برایــش صــادقـانه مـی نویـســم، ... بــرای آنکه بـاید بـاشد و نـیـست ... تقدیم به آن سفر کرده
نه چشم بسته بگشایی نه راه رفته باز آیی ... به مرگت بار تنهایی چه سنگین است بر دوشم ... به جز در دیده ام کی می پسندیدی سیاهی را؟ ... نمی بینی مگر اکنون که سر تا پا سیه پوشم؟ #سیمین-بهبهانی
سخن دیگر نگفتی ای سخن پرداز خاموشم
فراموشت نمی کردم چرا کردی فراموشم؟
ز سردی های خاک تیره آغوشت چه می جوید
چه بد دیدی ؟چه بد دیدی؟ ز گرمیهای آغوشم
نه چشم بسته بگشایی نه راه رفته باز آیی
به مرگت بار تنهایی چه سنگین است بر دوشم
به جز در دیده ام کی می پسندیدی سیاهی را؟
نمی بینی مگر اکنون که سر تا پا سیه پوشم؟
تو آگه کردی از لفظم، تو ساغر دادی از شعرم
به دلخواه تو می گویم،به فرمان تو می نوشم
نه باهوشم،نه بیهوشم،نه گریانم نه خاموشم
همین دانم که می سوزم،همین دانم که می جوشم
پریشانم،پریشانم،چه می گویم؟نمی دانم
ز سودای تو حیرانم،چرا کردی فراموشم؟
این لحظه از آن شادم کاندر دل تنگ من ... غم جای نمیگیرد، تیمار نمیگنجد ... این قطرهٔ خون تا یافت از لعل لبش رنگی ... از شادی آن در پوست چون نار نمیگنجد
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
کعبه منم ، قبله منم ، سوی من آريد نماز ... کان صنم قبله نما خم شد و بوسيد مرا ... پرتو ديدار خوشش تافته در ديده من ... آينه در آينه شد : ديدمش و ديد مرا #ه-ا-سايه
شاید بیرون گود نشستن و حرف زدن راحت باشه ولی امیدوارم به جایی برسم که یه روز این حرفو با دل و جونم بزنم و کاملا خودم رو بسپرم به اون بالایی و چیزهایی رو که حتی حکمتش رو هم نمی دونم با دل و جون بپذیرم.......