گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟ گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله .:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه (یونس/۱۰۹) ...(دیدگاه)
گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف صبرم کوچیک… یه اشاره کنی تمومه!
گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/۲۱۶) ::.....
دیروز یه خانوم دکتری تو شبکه سلامت میگفت: آدمائی که نکات منفیُ به دیگران نسبت میدن ، اگه این موضوع تکرار پیدا کنه نشون دهنده ی اینه که اون مورد تو خودشون وجود داره و یکی از مواردیه که به عنوان سایه شخصیتی انسان به حساب میاد / از دیروز دارم فکر میکنم من چه چیزائی رو به دیگران نسبت میدم ؟
توی مطب دکتر وقتی کنارش می نشینم خودش را جمع میکند.چند دقیقه به سکوت می گذرد.با گوشه چادر خودم را باد می زنم ومی گویم :گرمه !پوزخندی می زند ومی گوید:اینقد که شما پوشیدین معلومه گرمتون می شه.چشمانم را ریز می کنم با لبخند می گویم ...( دیدگاه )
:یه سوال بپرسم؟ابرو بالا می اندازد و می گوید:بپرس .ادم با یه مانتوی تنگ بیشتر گرمش می شه یا با یه بلوز نخی استین کوتاه؟لب ور می چیند و می گوید :مسلما با مانتو .زیپ چادر لبنانیم را پایین می کشم و لباسم را نشانش می دهم .چشمانش گرد می شود.شما اینجوری می یاید بیرون؟بله این چادر طوری طراحی شده که لباس زیرچادر تحت هیچ شرایطی پیدا نیست .حتی اگه بیوفتی یا تصادفم کنی چادر ازت جدا نمی شه .خودشم که گشاده جنسشم سبک و راحته .وزنش کردن یه کیلو هم نیست. می دونی چرا گرمم می شه ؟می بینم بعضی خانما تو هوای گرم شلوار چسب و مانتوی تنگ پوشیدن احساس می کنم دارم خفه می شم. منشی صدایش می کند .چند قدم می رود ،بر می گردد و می گوید:خداحافظ خانم.
با سلام و درود بیپایان خدمت همه دوستان #دنبالر ی ... امروز پست معمول سلامم را ننوشتم ... علتش هم مطلبیست که در دیدگاه مینویسم ... از دیروز با مشکل نت مواجه بودم، وگرنه این نوشته را امروز صبح باید پست میکردم ... هرچند که همین تاخیر ناخواسته موجب خیر شد ... !/
سلام...راستش کارا و مشغله ام خیلی بیشتر شده...هم درس هم از نظر زندگی شخصی...متاسفانه کمتر وقت میکنم به نت سر بزنم.....ولی بازم به یاد دوستای گلی که اینجا دارم هستم از جمله شما.... (:
آدم به یک جایی می رسد که دست به خودکشی می زند، نه اینکه تیغ بردارد و رگش را بزند، نه! قید احساساتش را می زند. آدم به یک جایی می رسد که نه اینکه به این راحتی ها قید احساسش را بزند، بلکه احساساتش را حبس می کند و یک دیوار از #سکوت رویش می کشد....
از تفریحات سالم و بسیار مفرح من در طول روز این است که وقتی روی پله برقی مترو در حال بالا آمدن هستم به چشم های یکی از مسافرینی که با پله برقی کناری در حال پایین آمدن است زل بزنم. درست از پایین ترین نقطه ای که ایستاده ام به چشم مسافری که در بالاترین نقطه است خیره می شوم . این کار باعث می شود اخلاقیات مختلف آدم ها را بهتر بشناسم. بعضی ها لبخند می زنند . بعضی ها اعصابشان خرد می شود و چپ چپ نگاه می کنند .بعضی ها ذوق می کنند و وقتی پله شان به من برسد متلک بارم می کنند و حتی ماچ می فرستند برایم! بعضی ها خجالت می کشند و هی سرشان را می اندازند پایین و بعد که دوباره سرشان را میگیرند بالا و میبینند هنوز بهشان زل زده ام باز خجالت می کشند. این گروه آخر از همه بامزه ترند. مخصوصا آنهاییشان که ضمن پایین انداختن سر لپ هایشان هم سرخ می شود !!! #نيكولا