چه باشد پیشه عاشق بجز دیوانگی کردن...چه باشد ناز معشوقان بجز بیگانگی کردن / اگر باشد شبی روشن کجا باشد به جای روز....وگر باشد شبه تابان کجا دردانگی کردن#مولوی
چه باشد پیشه عاشق بجز دیوانگی کردن
چه باشد ناز معشوقان بجز بیگانگی کردن
ز هر ذره بیاموزید پیش نور برجستن
ز پروانه بیاموزید آن مردانگی کردن
چو شیر مست بیرون جه نه اول دان و نه آخر
که آید ننگ شیران را ز روبه شانگی کردن
سرافراز است که لیکن نداند ذره باشیدن
چه گویم باز را لیکن کجا پروانگی کردن
به پیش تیر چون اسپر برهنه زخم را جستن
میان کوره با آتش چو زر همخانگی کردن
گر آب جوی شیرین است ولی کو هیبت دریا
کجا فرزین شه بودن کجا فرزانگی کردن
تویی پیمانه اسرار گوش و چشم را بربند
نتاند کاسه سوراخ خود پیمانگی کردن
اگر باشد شبی روشن کجا باشد به جای روز
وگر باشد شبه تابان کجا دردانگی کردن
همه ما وقتی کوچک بودیم و زمین میخوردیم حین بازی و شیطنت و زخم و زیلی میشدیم، بزرگترهایمان میگفتند «عیب نداره، بزرگ شدی یادت میره». #دخترکان-صورت-سوخته-شین-آباد اما وقتی بزرگ شدند تازه یادشان میآید؛ از آن اتفاق. از آن همه «ارج». از وزیر وقت
آنچه ز تست حال من گفت نمیتوانمش
چون تو بمن نمیرسی من به تو چون رسانمش
هر نفسم فراق تو وعده به محنتی کند
هر چه به من رسد ز تو دولت خویشن دانمش
زهرم اگر دهی خورم چون شکر و ز غیر تو
گر شکری رسد به من همچو مگس برانمش
زخم گر از تو آیدم مرهم روح سازمش
رنج چو از تو باشدم راحت خویش خوانمش
ملکم اگر جهان بود ترک کنم برای تو
اسبم اگر فلک بود در پی تو دوانمش
تیر که از کمان تو در طرفی روان شود
برکنم از نشانه و در دل خود نشانمش
مرد طبیب را خبر از تپش جگر دهد
خون دلی که همچو اشک از مژه میچکانمش
دل به تو دادهام ولی باز درین ترددم
تا به تو چون گذارمش یا ز تو چون ستانمش
سیف اگر ز بهر تو مال فدا کند، مرا
«دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمش»
مثلاً اگر سرزده برید عروسی دوست قدیمی و سالها ندیدهتان، یحتمل دلخور میشود که چرا بیدعوت آمدید. اما اگر همین دوست، داغدار شده و عزیزی را از دست داده باشد و شما مطلع نباشید، شاکی میشود که چرا در مجالس ختم نبودید و تسلابخش زخمش نشدید. انگاری ارج و قرب دوست کمتر از "مرغ"ی شده که هم در عزا میخورندش هم در عروسی
"کعبه نزدیک است ... سکوت، اندیشه، عشق... کعبه در برابرت .یک صحن وسیع، و در وسط، یک مکعب خالی و دگر هیچ. ناگهان بر خود می لرزی ! حیرت، شگفتی، اینجا هیچکس نیست، هیچ چیز نیست حتی برای تماشا. ناگهان می فهمی که چه خوب ! چه خوب که هیچکس نیست، هیچ چیز نیست ... ناگهان احساس می کنی که کعبه یک بام است، بام پرواز احساست، ناگهان کعبه را رها می کند و در فضا پر می گشاید ... کم کم می فهمی که تو به زیارت نیامده ای، تو حج کرده ای، اینجا سر منزل تو نیست کعبه آن « سنگ نشانی است که ره گم نشود» این تنها یک علامت بود، یک فلش بود ... اینجا میعادگه است، میعادگه خدا، ابراهیم، محمد و مردم و تو ؟......کعبه » ! یک « مکعب » ! همین ! و چرا مکعب و چرا این چنین ساده، بی هیچ تشخص و تزئینی؟ خدا بی شکل است، بی رنگ است، بی شبیه است ... خدا مطلق است، بی جهت است، این تویی که در برابر او جهت می گیری ... ......در حج، تو « توحید » را عمل می کنی با طواف،آوارگی و تلاش هاجر را بیان می کنی، با سعی، از کعبه تا عرفات، هبوط آدم را، و از عرفات تا منی، تاریخ را، فلسفة خلقت انسان را، و سیر اندیشه از علم تا عشق را و معراج روح، از خاک تا خدا.
می گفت : کافرها رو از ته دلم دوست دارم اخه هیچ وقت ادعای دوستی ندارند راست و مستقیم تو چشمات نگاه میکنن میگن اقا جون ما کافریم.... و دشمن(ایکون خدا شاهده)
حسابش رفته از دستم؛ آدمهایی که مدیونم بهشان. آدمهایی که زندگی کردهام با زندگیشان.هر کدامشان یک نقطه عطفیاند در زندگیام. #سوخت-سبز ند . هنوز جریان دارند در متابولیسم زندگیام...../
@ᾋṨἬἝƓἬ کنــارت هستند ؛ تا کـــی !؟ تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند … از پیشــت میروند یک روز ؛ کدام روز ؟! وقتی کســی جایت آمد … دوستت دارند ؛ تا چه موقع !؟ تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند …. میگویــند : عاشــقت هســتند برای همیشه نه …… فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود ! و این است بازی باهــم بودن … !!!