منِ خامِ خالی، از ادّعای طلب پُر بودم، دفترم را باز میکردم و مینوشتم :
رو سینه را چون سینهها هفتآب شو از کینهها، آنگه شرابِ عشق را پیمانه شو، پیمانه شو
جدی نمیگرفتم انگار. . . هفتآب که هیچ، یکآب هم قلبم را نمیشستم. دوباره که میآمدم و -مّدعی- مینشستم پای مشق عاشقی، همان آش بود و همان کاسه و من هنوز اندر خم همان کوچه. همان جدینگرفتنها، همان بیخیالیها...
این اواخر بیپرده مینویسم :
باید که جمله جان شوی تا لایقِ جانان شوی...
کلاسِ مشق، بالا رفته ست و دستِ من به قلم نمیرود ؛ دانسته ام مشق اوّل را غلط رفتهام ، این قلب دیگر به هفتآب هم پیمانه نمیشود. چه فایده اگر روزی هزار بار مشق کنم:
گر سوی مستان میروی، مستانه شو، مستانه شو
خواستم بگویم؛ همان شاگردِ چموشِ سربههوا بازآمده، اینبار امّا نه دفتری برایش مانده و نه مشقی، نه طلبی و نه ادّعایی.
آمده حیلت رها کند. نشانش میدهید؟!
يه جا مهمون بودم ، پيرمرده بعد از هفتاد سال زنش رو اينجوري صدا ميكرد: عزيزم ، عشقم، عسلم، زندگيم ، شيرينم، خوجگلم.... تو يه فرصت يواشكي ازش پرسيدم:رمز عشق وعلاقه بين شما دوتا بعد از اين همه مدت زندگي مشترك چيه؟؟؟؟ پير مرد گفت: ده سالي هست كه اسم اين عجوزه رو فراموش كردم واويلا اگه بفهمه......
قبل عید با مادرم صحبت میکردم
خب موقع حرف زدن هیچ وقت تو صورتش نگاه نمیکردم
یه چن لحظه دقیق نگاش کردم ، چن تا شیارِ کنار چشمها و تو صورتش دیدم
همون موقع که داشتم حرف میزدم باهاش یهو گیج شدم
این شیارها که یه شبه به وجود نیومدن ، من دقت نکرده بودم