...
نیا ! ... تو اگر بیایی ... دیگر کسی مرا نمیخواند. ... مردم که احمق نیستند، ... خوبْ فرقِ اصل و بَدَل را ... میفهمند!
...
کاش زندگی هم نرده داشت ... آن وقت به جای اینکه هر سال ، ... پله پله پیرتر شوم ... می نشستم روی نرده و تا آغوش مرگ ، ... سر می خوردم
...
کاش به جای پاکت سیگار ، ... روی چشم های تو می نوشتند ... هشدار!
...
@نيلـــوفر ... هجران و قاف ِ عشق و الف ِ قامت و قافیه و فیلان و بیسار را ول کن ... ، دیوانه ی ِ الاغ ... دارم می میرم از نبودن َت ... بیا ...
...
دلم می خواهد فریاد بزنم ... بعد همایون و قربانی بگذارم و یک دل سیر گریه کنم ... دلم می خواهد به هر کسی که پرسید چه مرگت است: ... بگویم به شما هیچ ارتباطی ندارد!!!! ... اصلا دلم مشهد می خواهد ... دلم می خواهد کوله ام را بردارم و بروم ... یک جای دور دور دور...
...
به دعانویس گفتم .. جوری بنویس که حتما بیاید ... نه او پرسید چه کسی ... نه من گفتم مرگ
...
دیگر نی نخواهم زد .... گوسفندان را خواهم فروخت ، .... می خواهم کمی .... گرگ چرانی کنم ...
...
این جایی از زمان ... که ما ایستاده ایم ... کار ساده ای نیست نفس کشیدن ... بس که به کار هم کار دارند ... هم نفس هایی که نفس می بُرند ... و نفس کم نمی آورند!
...
لبخند بزن! . . . عكاس مدام اين جمله را تكرار مي كند... اصلا برايش مهم نيست، .... كه در وجودت حتي يك بهانه برای لبخند نيست