*اشکان*
دیوانه باش تا عاقلان غمت را خورند!
*اشکان*
مردها فرصت بهتری در زندگی نسبت به زنان دارند،یکی بخاطر اینکه دیرتر ازدواج میکنند و دوم اینکه زودتر میمیرند اچ.ال.منکن
*اشکان*
تنها نرو ! این راه رفتن نیست .. دنیای تو چیزی به جز من نیست تو از خودت چیزی نمیدونی تنها نرو ! تنها نمیتونی .. من حال این روزاتو میدونم . چیزی نگو ! چشماتو میخونم ..
*اشکان*
انسانم! ساکت، چون درخت سیب! گسترده، چون مزرعه یونجه! و بارور، چون خوشه بلوط! به جز خداوند، چه کسی شایسته پرستش من خواهد بود؟!!
*اشکان*
خیلی ها برای لذت بردن از زندگی ، گذشته ی خود را رها می کنند و می گویند: امروز انگار نخستین روز عمر منه! اما من ترجیح می دهم که بگویم امروز آخرین روز از زندگی منه و میخواهم از لحظه لحظه ی آن استفاده کنم گویی که فردایی در کار نیست ...
*اشکان*
من يه ليوان چاي داغ رو به تو ترجيح مي دم . چون چاي فقط زبونم رو مي سوزونه . ولي تو دلمو
*اشکان*
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد خواهان کسی باش که خواهان تو باشد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد آغاز کسی باش که پایان تو باشد
*اشکان*
بدترین مسئله در مورد یک کره خر این است که خواهی نخواهی روزی خر ...می شود...! اما تو که انسانی ... پس سرنوشتت بدست خود توست ...
*اشکان*
من ایمان دارم به پایان این روزهای سرد و مه آلود ... ماهِ من، می دانم که بزودی آفتابی خواهی شد من این را از قاصدکهای خوش خبر شنیده ام ...
*اشکان*
مرا نمیخواهی دیگر میدانم حتی اگر مرا ببینی هم نمیشناسی مرا دیگر میدانم اینک همان نامه ای که برایم نوشتی را میخوانم چه عاشقانه نوشته ای همیشه با تو میمانم
*اشکان*
درهای قلبم را بر روی همه بسته ام هنوز در شور و شوق این عشق به حقیقت پیوسته ام وقتی که فکر میکنم که با توام نه معنی تنهایی را میدانم و نه حس میکنم که خسته ام
*اشکان*
- آلبرت انیشتین به جای این که سعی کنید مرد موفقیت باشید، سعی کنید مرد ارزشها باشید....
*اشکان*
نمی دانم چه می خواهم خدايا ، به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جويد نگاه خسته من ، چرا افسرده است اين قلب پرسوز ز جمع آشنايان می گريزم ، به كنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تيرگيها ، به بيمار دل خود می دهم گوش گريزانم از اين مردم كه با من، به ظاهر همدم و يكرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت ، به دامانم دو صد پيرايه بستند از اين مردم كه تا شعرم شنيدند ، برويم چون گلی خوشبو شكفتند ولی آن دم كه در خلوت نشستند ، مرا ديوانه ای بدنام گفتند دل من ای دل ديوانه من ، كه می سوزی از اين بيگانگی ها مكن ديگر ز دست غير فرياد ، خدا را بس كن اين ديوانگی ها