سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
سپيدي هاي فريب روي ستون هاي بي سايه رجَز مي خوانند. طلسم شكسته خوابم را بنگر بيهوده به زنجير مرواريدِ چشمم آويخته. او را بگو تپش جهنمي مست! او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام. نوشيده ام كه پيوسته بي آرامم. جهنم سرگردان! مرا تنها گذار." سهراب سپهري"
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
شب را نوشيده ام و بر اين شاخه هاي شكسته مي گريم. مرا تنها گذار اي چشم تبدار سرگردان! مرا با رنج بودن تنها گذار. مگذار خوابِ وجودم را پرپر كنم. مگذار از بالشِ تاريك تنهايي سر بر دارم و به دامن بي تار و پود رؤياها بياويزم.
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
دوباره باز اغاز بی پایان گریه های من شروع می شود و دوباره باید رویای شکفتن با تو را از یاد ببرم دوباره باید ارام و بی صدا در ظلمت شب از غم هجرانت گریه کنم تا تمام ستارگان و کهکشانها صداقت کلامم را با گریه هایم باور کنند به راستی که چه کسی آواز جدایی را سر داد و من را از تو جدا کرد لعنت بر تو ای روزگار بی وفا که ناقوس جدایی را تو به صدا در اوردی و اهنگ جدایی را نواختی حالا چگونه این دل من با این فریاد دلخراش جدایی کنار برود احساس می کنم که از جدایی نفرت دارم ولی عزیزم تو را هرگز فراموش نمی کنم اگر چه جدایی بین ما می افتد
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ اينـــــجا كـــــــــــــــجاست
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
سخته وقتی میبینی مردم جلو چشمت تغیر میکنن ولی از اون سخت تر اینه که یادت بیاد قبلآ چه جوری بودن...!
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
سر مے اندازم کلاف "خیال بافے " ام را
مے بافم
مے بافم
ب " کورے چشم گره ها "
" نقش " تو را خواهم بافت
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
خواهش میکنم ... بے حوصلگے هایم را ببخش... بدخلقے هایم را فراموش کن... بے اعتنایے هایم را جدے نگیر ... در عوض من هم تو را مے بخشم... که مسبب همه ے اینهایے...!