سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
خداوندا چگونه زیستن را به من بیاموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت وچگونه از دست دادن را دیگران به من می آموزند
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
خوشي با خوبي فرق داره ... به خاطر خيلي از خوبي ها بايد از خيلي از خوشي ها گذشت ....
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
بهترینها را در خودتان خواهید یافت ، وقتی در دیگران خوبی بجوئید.
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
جهان بزرگ است و زندگی مرموز،تا به حال فكرش را كردهای،حتی « تو » تویی كه نمیشناسمت !،شاید روزگاری دور ،همه چیزم شوی ...
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
من این روزا یه حال دیگه ای دارم... همیشه هیچ وقت این طور نبودم... همیشه نیمه ی خالیو می دیدم... به فکر نیمه های پر نبودم... همیشه فکر می کردم زمین پسته... خدارو سوی قبله میشه پیدا کرد... همین دیروز سمت این حوالی بود... یکی در زد خدا رفتو درو وا کرد... من این روزا یه حال دیگه ای دارم... جهان من لباس تازه می پوشه... من و تو دیگه تنها نیستیم... من این روزا یه حال دیگه ای دارم... جهان من لباس تازه می پوشه... من و تو دیگه تنها نیستیم... ملخ افتاده توی خرمن گندم... منم مثله همه از کار بی کارم... به جای داس شونه تو دستامه... فقط به فکر گندم زار موهاتم... اگه بارون به شیشه مشت می کوبه... بیا اینجا بشین کنار این کرسی... خدا با دست من دستاتو می گیره... تو از چشم خدا حالمو می پرسی... نه این که بی خیال مزرعه باشم... دیگه از باد پاییزی نمی ترسم... نگو این اسیاب از پایه ویرون شد... خدا با ماست از چیزی نمی ترسم... من این روزا یه حال دیگه ای دارم... جهان من لباس تازه می پوشه... من و تو دیگه تنها نیستیم... من و تو دیگه تنها نیستیم
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
آمد اما بی صدا خندید و رفت..... لحظه ای در کلبه ام تابید و رفت.... آمد از خاک زمین اما چه زود...... دامن از خاک زمین برچید و رفت.... دیده از چشمان من پنهان نمود.... از نگاهم راز ها فهمید و رفت...... گفتم اینجا روزنی از عشق نیست.... پیکرش از حرف من لرزید و رفت..... گفتم از چشمت بیفشان قطره ای... ناگهان چون چشمه ای جوشید و رفت.... گفتمش من را مبر از خاطرت.... خاطراتش را به من بخشید و رفت
سـكوت ِ عــاطــفه ها . ....
این دین ساده من است: نیازی به مرجع تقلید ندارد. نیازی به فلسفه های بغرنج ندارد. دین من عقل من است و مرجع آن مهربانی.