هردفعه میرفتم سر خاک داییم سنشو حساب میکردم!! نمیدونم چرا هفته پیش که رفتم برا غبارروبی شهدا با دیدن قبرش طبق معمول ؛1348 تا 1365 میشه 18!!!دلم لرزید,گفتم مامان 18 سالش بوده؟؟مامان گفت اره تازه تربیت معلم قبول شده بود!! دلم خیلی گرفت یاد خودم افتادم که چقد واسه قبولی دانشگاه و نتیجش نگران بودمچه روح بزرگی داشتن که پشت کردن به همه ارزوهاشونو رفتنروحشون شاد
هی تو دانشگاه به ما میگن ویلا و مدرسه و متل.. طراحی کنیم اونم تو زمین با مساحت اووووووووف حالا رفتم کارآموزی هی باید مسکونی طراحی کنم اونم تو زمین به مساحت قوطی کبریت کی پاسخگواا آخه ه ه
اعترافِ عموم: روز تولد 19سالگيم خودم يادم نبود، اومدم خونه ديدم در قفله چراغ ها هم خاموشه، يه باد گنده اي ول دادم وسط خونه كه انقد صداش بلند بود خودم جا خوردم، بعد چراغ ها رو كه روشن كردم ديدم دوستام وسط سالن با كلاه بوقي و برف شادي افتادن كف سالن هي ميخندن بعد يكسري هم سرخ شدن ميگن تولد تولدِت مبارك... كيكم از دست يكي از دوستام افتاد وسط سالن، خلاصه شب به ياد ماندني شد...
چندتا از مهم ترین دست آوردهای دانشگاه :
- اس ام اس دادن بدون نگاه کردن به موبایل ...
- خوابیدن در حالت نگاه کردن به کتاب ...
- کار گروهی در هنگام امتحان ....
- حرف زدن بدون تکون خوردن لب ...
- حضور در زمان غیبت ....
- توانایی خواندن مطالب کل ترم در کاغذی به ابعاد 4 در 4
شما یادتون نمیاد بچه كه بودیم هربار ميخواستیم قرآن با صوت بخونیم فقط اعوذ باالله و بسم الله ش رو شبيه عبدالباسط ميگفتیم، باقيش رو مثل شماعی زاده ميخوندیم
بابام با کلی دعوا که این شیرهای گرونو که میگیرم چرا نمیخورین خراب میشه میریزیم دور میگم شیر کاکائو بگیر میگه نه زود میخورین تموم میشه باز بایدبگیرم
ممنون
12 سال و 11 ماه و 16 روز و 15 ساعت و 18 دقيقه قبلشهدا روحشون شاد ِ همیشه ..
12 سال و 11 ماه و 16 روز و 15 ساعت و 14 دقيقه قبلدمشون گرم باشه که با خونشون ، زندگی رو به ما هدیه دادند .
دایی جون
12 سال و 11 ماه و 16 روز و 13 ساعت و 54 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 15 روز و 20 ساعت و 48 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 15 روز و 18 ساعت و 54 دقيقه قبل