هردفعه میرفتم سر خاک داییم سنشو حساب میکردم!! نمیدونم چرا هفته پیش که رفتم برا غبارروبی شهدا با دیدن قبرش طبق معمول ؛1348 تا 1365 میشه 18!!!دلم لرزید,گفتم مامان 18 سالش بوده؟؟مامان گفت اره تازه تربیت معلم قبول شده بود!! دلم خیلی گرفت یاد خودم افتادم که چقد واسه قبولی دانشگاه و نتیجش نگران بودمچه روح بزرگی داشتن که پشت کردن به همه ارزوهاشونو رفتنروحشون شاد
دختر :من رو بیشتر از خانواده ات دوست داری؟ پسر : نه دختر : چرا؟ پسر : خوب گوش کن و بفهم وقتی که شروع به راه رفتن کردم و زمین میخوردم,تو نبودی که من رو از زمین بلندکنی ولی مادرم بود.... وقتی بیرون میرفتم تو نبودی که دستم رو بگیری ولی پدرم بود. وقتی که گریه میکردم تو نبودی که اسباب بازی هات رو بهم بدی,ولی برادر و خواهرم بودن. خانوادم برای من از همه چیز با ارزش تره....
میگما بیاین پول بذاریم رو هم دوتا خونه واسه این کلید های “ژ” و “پ” بخریم! اصن این دو تا تکلیفشونو با هم مشخص کنن! یا تو اینور اون اونور یا اون اینور تو اونور! والا ،اصاب نذاشتن واسه ما این دوتا دیوونه
ایندفعه م مثل کاردانی طاقتشو نداشتم خودم نتیجمو ببینم,حسین زحمتشو کشید برام هنوزم خودم نرفتم ببینم!! حسین اومد سر به سرم بذاری دید من اعصاب ندارم ممکنه این شکلی بشه سریع نتیجه را گفت
ممنون
12 سال و 11 ماه و 16 روز و 3 ساعت و 23 دقيقه قبلشهدا روحشون شاد ِ همیشه ..
12 سال و 11 ماه و 16 روز و 3 ساعت و 19 دقيقه قبلدمشون گرم باشه که با خونشون ، زندگی رو به ما هدیه دادند .
دایی جون
12 سال و 11 ماه و 16 روز و 1 ساعت و 59 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 15 روز و 8 ساعت و 53 دقيقه قبل
12 سال و 11 ماه و 15 روز و 6 ساعت و 59 دقيقه قبل