azita
بـــی روی تـــو راحــت ز دل زار گــریـــزد/ چـون خـواب کـه از دیـده بیمـــار گــریــزد/ در دام تـو یک شب دلـم از نالـه نیاسـود/ آســودگــی از مـــرغ گـــرفتــار گــریــــزد/ از دشمن و از دوست گریزیم و عجب نیست/ سـرگشته نسیـــــم از گل و از خـار گــریـزد/ شب تـا سـحر از نـالــه دل خـواب نــدارم/ راحـت بـه شب از چشم پـرستـار گـریـزد/ ای دوست بیــازار مـرا هـر چـه تــوانــی/ دل نیسـت اسیـری کــه ز آزار گــریــزد/ زین بیش رهی ناله مکن در بر آن شوخ/ تـرســم کـه ز نـالیــدن بسیـار گــریــزد
azita
دیشـب بـه خیــال تـــو ره خــواب زدم/ نــقـــش تو بســان نـقـــش مهتــاب زدم / در بـاور خـویـش نـقـش چشمان تو را/ چـون شمــع میـان سیـل گـــرداب زدم
azita
مگر نسیــــــم سحر بوی زلف یار منســت/ که راحــت دل رنجور بــیقـــــرار منســـت/ به خواب درنرود چشم بخت من همه عمر/ گرش به خواب ببینـم که در کنار منســـت
azita
وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه ميكردي و بقيه مي خنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن.
azita
مهم نيست چقدر زيبايي ، مهم اينه دلت چقدر زيباست وچشمات چقدر دنيا رو زيبا مي بينه
azita
مهم نيست ثروت نداري ، مهم اينه تو فردا صاحب دلي مي شوي که تو رو به خاطر پول نمي خواهد تو رو به خاطر خودت ميخواهد .
azita
مهم نيست فردا کي مياد ، مهم اينه لحظه اي اکنون رو باور کني وبه زندگيت جهت بدي
azita
مهم نيست که من کيم ، مهم اينه که واسه دل تو اينها رو مي نويسم مهم نيست من از کجام ، از کدوم قبيله ، از کدوم دين وآيين ، مهم اينه از عمق دلم دارم باهات حرف مي زنم .
azita
گنجشک به خدا گفت:لانه ی کوچکی داشتم آرامگاه خستگیم سر پناه بی کسیم طوفان تو آن را از من گرفت.کجای دنیای تورا گرفته بود؟؟ خدا گفت: ماری در راه لانت بود تو خواب بودی باد را گفتم لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پرگشودی. چه بسیار بلا ها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی با من برخاستی!!؟؟
azita
عشق همیشگی است این ما هستیم که ناپایداریم عشق متحد است مردم عهد شکنند عشق همیشه قابل اعتماد است اما مردم نیستند
azita
هركس با توجه به برداشتي كه از خود دارد، رفتار ميكند. اگر كسي خود را بازنده ببيند، راهي براي باختن پيدا ميكند.
azita
وسواس دوست داشتن من را به یاد ماهی قرمزی می اندازد که در تنگی بلوری به خواب رفته است و روزی دستی ماهی را که دیگر نه ماهیست ، نه قرمز، از پنجره به بیرون پرت خواهد کرد تا باران مرغان ماهی خوار بر سرش فرو ریزند ....قلب بعضیها ..مثل قهوه خانه های سر راه میماند ....هیچ مسافری را برای همیشه در خود جای نمیدهد ...