azita
به احترام تماسهای از دست رفته ! برای موبایلم .. یک قاب مشکی خریدم ..!
azita
روزه ام را .. وقتی می شکنم ! که نگاه تو .. اذانِ لبخند را .. گفته باشد !..
azita
من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم که سرنوشت درختان باغ من تبراست
azita
بيدار که ميشوم نبودن تو را مرور ميکنم کاش رد پاها هم با پاها میرفت
azita
ابرها...نامه های مچاله ای هستند ...که گریه هایم را بر آنها مینوسم... و به دست باد میسپارم تا برایت بخواندش...
azita
وقتی پایان داستان دستان مهربان تو نباشد بگذار قصه گو ، هر طور كه می خواهد داستان را ادامه دهد
azita
اشتباهات انسان، در ابتدا رهگذرند سپس میهمان می شوند و بعد صاحبخانه
azita
جانم ز فراق ، رنج بسیار کشید / با رفتن تو همیشه آزار کشید / ما همسفر راه درازی بودیم / بین من و تو زمانه دیوار کشید
azita
در عالم خیال به دیدارم آمدی اما وقتی که رفتی خلاء پشت سرت واقعیت داشت
azita
نه دل در دست محبوبی گرفتار ، نه سر در کوچه باغی بر سر دار ، از این بیهوده گردیدن چه حاصل
azita
تا چشم بر هم گذاشتم تو رفته بودی
و چه چشمها بر هم گذاشتم نبودنت نمی گذرد...