azita
ای داد از این همه بیداد خواهم که ز غم شوم آزاد از جور و ستم همه فریـــاد چون هستی من شده بر بــــاد
azita
اگر سخن گفتن نقره است پس سکوت طلاست
azita
کودکان مانند فرشته هستند. هرچه پاهایشان بزرگ می شود ، بال هایشان کوچک تر می شود
azita
یک پایان تلخ ، همیشه بهتر از یک تلخی بی پایانه
azita
وصل تو کجا و من مهجور کجا / دردانه کجا ، حوصله ی مور کجا / هرچند ز سوختن ندارم باکی / پروانه کجا و آتش طور کجا
azita
بی پنجره ای ، غریبه ای در وهمی / عشق است اگر از آن نداری سهمی / فهمیدن عشق عاشقی می خواهد / یک روز بزرگ می شوی می فهمی
azita
ترسم که تو هم یار وفادار نباشی / عاشق کش و معشوق نگه دار نباشی / من از غم تو هر روز دوصد بار بمیرم / تو از دل من هیچ خبر دار نباشی
azita
دوستانت را با یک لیوان آب خوردن امتحان کن! آب را به دستشان بده تا بنوشند! بعد بگو تا دروغ بگویند! اگر عین آب خوردن دروغ گفتند از آنان بپرهیز