azita
نه به پونه ها دل بستم نه به بابونه ها... تنها دلخوشیم نگاه اطلسی توست که در کنار دلم بوته داده است
azita
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی/شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی/آه باران من سراپای وجودم آتش است/پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
azita
عشق هرگز قادر به تملک نیست! عشق آزادی بخشیدن به دیگری است... هدیه ای نامشروط است... عشق معامله نیست
azita
مبادا گفته باشی دوستت می دارم... دلت را می بویم مبادا شعله ای در آن نهان باشد
azita
زندگي را دور بزن و آنگاه که بر تارک بلند ترين قله ها رسيدی لبخند خود را نثار تمام سنگ ريزه هايي کن که پايت را خراشيدند!!
azita
نه سرو و نه باغ و نه چمن می خواهم / نه لاله نه گل نه نسترن می خواهم / خواهم ز خدای خویش کنجی خلوت / من باشم و آن کسی که من می خواهم
azita
اگر در گلبرگ دست هايت از براي من مهرباني مي آوردي بر انگشتان خواهشت پيوسته مي باريدم تا طراوت را در آنها جاودان سازم.
azita
سخت است هنگام وداع؛ آنگاه که در می یابی چشمانی که در حال عبور است پاره ای از وجود تو را نیز با خود خواهد برد
azita
به دریا می زنم امشب دل توفانی خود را/که طوفانی کنم از غم تمام شانه ء خود را