azita
حالا که دست هایت چتر نمی شوند حالا که نگاهت ستاره نمی بارد حالا که خانه ای برای ما شدن نداریم از کاغذ شعرهایم اتاقی می سازم تا آوار تنهایی بر سرت نریزد و آرامش خیالت خیس اشک هایم نشود
azita
هرچه زدم بی تودلم وا نشد؛جزء توکسی باب دل مانشد؛هرچه پرستو شدمو پر زدم؛همنفسی مثله تو پیدا نشد
azita
زندگی هنگامه ء فریادهاست؛سرگذشت درگذشت یادهاست؛زندگی تکرارجان فرسودن است؛رنج ما تاوان انسان بودن است
azita
از دیروزها به دنبالت دویدم و به امید دیدارت به امروز رسیدم! ولی افسوس که تو به فرداها سفر کرده ای
azita
آرام تر سکوت کن صدای بی تفاوتی هایت آزارم میدهد
azita
زندگی را دور بزن و آنگاه که بر اوج بلندترین قله ها رسیدی لبخندت را نثار تمام سنگ ریزه هایی کن که پایت را خراشیدند
azita
باید در مشکلات سکوت کرد شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد
azita
وقتی از غربت ایام دلم میگیرد مرغ امید من ازشدت غم میمیرد؛دل به رویای خوش خاطره ها می بندم بازهم خاطره ها دست مرا میگیرد
azita
حرف های دلم را به کدامین نسیم بگویم؟ شاید که وزش آن نسیم نوازش آن حرف ها را برایت بنوازد