azita
ای کاش زندگیم در یک کاسه آب خلاصه میشد که آن را بدرقه راهت میکردم .
azita
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم با همین سنگ زدن ماه به هم میریزد کِی به انداختن سنگ پیاپی در آب ماه را میشود از حافظه آب گرفت
azita
خیلی ها مترسک رو دوست ندارن چون پرنده ها رو می ترسونن... ولی من دوستش دارم چون تنهایی رو درک میکنه
azita
زندگی قافیه ی باران است ، من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدند ، تو بهاری و به اندازه باران خدا زیبایی
azita
تو سفر زندگی مهم این نیست که سوار قشنگترین قطار بشی ، مهم اینه که بدونی و بتونی تو قشنگترین ایستگاه پیاده بشی
azita
هزار سال در این آرزو توانم بود تو هر چه دیر بیایی ، هنوز باشد زود