azita
خیلی ها مترسک رو دوست ندارن چون پرنده ها رو می ترسونن... ولی من دوستش دارم چون تنهایی رو درک میکنه
azita
زندگی قافیه ی باران است ، من اگر پاییزم و درختان امیدم همه بی برگ شدند ، تو بهاری و به اندازه باران خدا زیبایی
azita
تو سفر زندگی مهم این نیست که سوار قشنگترین قطار بشی ، مهم اینه که بدونی و بتونی تو قشنگترین ایستگاه پیاده بشی
azita
هزار سال در این آرزو توانم بود تو هر چه دیر بیایی ، هنوز باشد زود
azita
مثل باران خاطراتت ماندنی است ... لحن پر مهر صدایت خواندنی است ... گرچه من اندک زمانی در کنارت بوده ام ... تا ابد مهر و وفایت در نهادم ماندنی است
azita
می نویسم یادگار تا بماند روزگار ، گر نبودم روزگار این بماند یادگار