بابک...
می روم ؛... این روزها هر چه از تو دور می شوم بدتر اســت ... امروز ، چرکنویس ِ یکی از نامه های قدیمی را پیدا کردم! کاغذش هنوز، از آواز ِ آن همه واژه بی دریغ سنگین بود! از باران ِ آن همه دریا! از اشتیاق ِ آن همه اشک چقدر ساده برایم ترانه می خواندی!
بابک...
می ترسم از تنهایی می ترسم مگر نه اینکه کلاغ ها از انبوه تنهایی مترسک فراری می شوند؟؟؟
مرسی به خاطر خطابت..
14 سال و 16 روز و 9 ساعت و 59 دقيقه قبل
14 سال و 16 روز و 7 ساعت و 33 دقيقه قبل