بابک...
کی در کدام اوج به من بال می دهی؟ هان ای کلید دار عزیز حصار من ...
بابک...
خدایا! خورشید را به من قرض میدهی ؟ از تو كه پنهان نیست سرزمین خیالم سالهاست یخ بسته است ...
بابک...
نـــزدیـــک اســـت روزی کـــه دســـت ســـایــه ام را میـــگیرم و از ایـن دیار میـــروم مقـــصد مهـــم نیـــست , فقـــط جــایــی بـــاشــد کـــه ســـایـــه ام را بـــا تیـــر نـــزنند....
بابک...
باهم که قدم میزنیم حسودیش میشود افتاب نه که هیچ گاه قدم نزده است با ماه!