بابک...
من بودم و تو و يك عالمه حرف ... و ترازويي كه سهم تو را از شعرهايم نشان مي داد!!! كاش بودي و مي فهميدي يك آه چقدر وزن دارد ...
بابک...
اینقدر به آرایش دخترا گیر ندید. مسخرشون نکنید...هی دماغشو فلان کرده لباشو فلان کرده. لج میکنن ودیگه آرایش نمی کنن اونوقت دیگه نمیشه نگاهشون کرد و دودش تو چشم خودتون میره هااا
بابک...
فشار روزه رو اعضای خانواده خیلی زیاد شده! مامانم با جدیت بهم گفت برو تو اتاقت درو خاموش کن لامپو هم ببند! من:هنوز متعجبم!
بابک...
دیشب یه پشه رو تو هوا گرفتم، تا اومدم تو مشتم لهش كنم دیدم دستم خیس شد، فك كردم خونه، دستمو وا كردم دیدم داره گریه میكنه، گفتم چته؟! خودتو زدی به موش مردگی؟ یهو بغضش تركید و گفت: ای بابا! گوشت كه خیلی وخته نمیخورید، مرغ هم كه شده كیلیوئی 8000 تومن، اونم دیگه كسی نمیخوره، خوناتون مزه ترب سفید میده ... ما خودمون میخوریم ولی بچه هامون یه هفتهاس لب به خون نزدن ... دیگه بغض امونش نداد مـُرد
بابک...
اینم دغدغه ی جدید دخترا … ماه رمضون ، ماه مهمونی خداست ! وای حالا من چی بپوشم ؟
بابک...
پسر خالم وقتی سه سالش بود توی باغچمه مون پشکل کاشته بود گوسفند برداشت کنه!
بابک...
صبحی رفتم الکتریکی محلمون، گفتم زنگ خونمون خرابه! گفت باشه میام درست میکنم! هر چی منتظر موندم دیدم نیومد! زنگ زدم، بهم میگه آقا من اومدم ولی هر چی زنگ زدم کسی درو وا نکرد که ! خدایا ما با کیا شدیم 70 میلیون !!!
بابک...
آقای محترم....به عشقت از سر مهربونی نگو توله سگ...! خانم محترم..به عشقت از سر مهربونی نگو کره خر...! هم توله سگ یه روز بزرگ میشه پاچه میگیره....! هم کره خر بالاخره یه روز خر میشه جفتک میندازه...!
بابک...
یه زمانی یه تلفن خونه بود، وای میستادیم باباعه بره سره کار مامانِ بره بازار ما یه زنگ به دوس دُخدرمون بزنیم، هَمشم با استرس، همیشه هم قبضِ تلفن که مییومد کُلی بارمون میکردن. حالا داییم و زن داییم دارن میرن مسافرت، به پسر داییم میگه ، پونه (دوس دُخدرش) زنگ زده بود، بهش گفتم این مدت که ما نیستیم بیاد بهت سر بزنه مواظبت باشه... من ینی تمامِ مدت نیم خیز آماده بودم از بابا مامانش گِله کنه، جُف پا برم تو شیکمش ..... دهه شصتیا میدونن من چی میگم ...
بابک...
امروز داشتم تو خیابون میرفتم که یهو دیدم گشت ارشادیه گیر داد به یه دختره گیر داد... بعد از کلی بگو مگو و جر و بحث دختره به فاطی کماندو گفت: خانم بیا با هم منطقی صحبت کنیم... فاطی گفت باشه... دختره گفت: مگه شما روزه نیستی؟ فاطی گفت آره... دختره گفت: پس چرا این وقت صبح گه زیادی میخوری؟؟؟؟
بابک...
این پدر و مادرهایی که واسه بچه شون از روز تولد وبلاگ میسازنند،اکانت [!]بوک باز میکنن،هدفشون چیه؟ مثلن میخوان بگن خیلی از این توله ای که تولید کردیم راضی هستیم؟
بابک...
کم کم مرغ هم مثل سیمرغ داره افسانه میشه!ما که یه تیکه بال مرغو با نخ بستیم مثل چای نپتون میکنیم تو برنج چلو مرغ میزنیم...
بابک...
بچه که بودیم همیشه مامان بزرگم میخاست تشویقمون کنه که روزه بگیریم میگفت هرکی روزه بگیره موقع افطار بهش جایزه چایی شیرین میدم! من نمیفهمم این چه جور جایزه ای بود ،، سطح جوایزو انقد پایین میذاشتن که من الان بی دین و ایمونم ....