بابک...
روزی که من نباشم نه آسمان اخم می کند نه رنگ ماه می پرد نه تو دلت هوای مرا می کند ...
بابک...
چشمان بارانی ام را دیده ای مگر؟
زمستان است همه ی فصل های زندگی ام
بابک...
دیگر از تنهایی خسته ام... به کلاغها زیر میزی میدهم تا قصه ام را تمام کنند!
بابک...
مثل نگاه کردن از درون یک روزن. زندگی شاید، همان چیزهایی بود که ندیدیم
بابک...
تـــــــو را کم داشتن ... کم نیست !
بابک...
دیگر حالی نمی ماند وقتی گذشته ات با آینده تبانی کرده باشد ....
بابک...
دست شکسته را تنگ در آغوش می گیرد گچ و آدم هاااااا ... از قلب هایِ شکسته عبور می کنند ! آدمها اوف به شما....
بابک...
دلگيرم از كتاني هايم
كه راهم را از تو جدا كردند
حالا
با خاطرات پياده روها
گوشه خانه خاك مي خورند !
بابک...
نشسته م بیاد کودکی هایم دور غلط ها یک خط بسته میکشم دور تو دور خودم...
بابک...
عمر من قد نمیدهد به سفرت بگو كوتاه بیاید .....
بابک...
نمیدانم "فرهاد" از چه می نالید... او که تمام زندگی اش "شیرین" بود....