بابک...
مَست از تــــو مـے رَقـصـم تـا سَرگیــجــہ تـا تـار شـدن اتـاقم تـا سیـاه تـر شـدن چَـشـمـم تـا نَـبـیـنـم نـبـودن بـے دَلـیـلـتو. . .
بابک...
دلم را به تخت ميبندم تا ترکت کند فرياد ميزند، ميلرزد، خمارت مي شود رها که شداو ميماند و يک عمروسوسه تلخ دوباره خواستن تو......
بابک...
با خودمان می گوییم، عادت می کنیم و با صراحت زیادی، این جمله را تکرار می کنیم. آن چیزی که هیچ کس نمی پرسد، این است که: به چه قیمتی عادت می کنیم؟
بابک...
وقتی فقط می توانی بگویی هر چه باداباد! کوه هم باشی گریه ات می گیرد...لعنتی...
بابک...
@سیگارم....سيگارم چه خوب درک مي کند مرا... واي که چه زيبا کام ميدهد... اين نو عروس هر شب تنهايي هايم... لباس سپيدش را تا صبح برايم مي سوزاند... و من تا صبح بر لبانش بوسه مي زنم... چه لذتي مي بريم از اين همخوابگي... او از جان مايه مي گذارد و... من از عمر. .. هر دو مي سوزيم به پاي هم
بابک...
دنــبــال کـسـی نـیـستــم کــه وقـتـی مـیـگــم \"مـیـــرم\" بــگــه : نـــــــرو . . . کـسـی رو مـیـخـــوام کـه وقـتــی گـفـتـم مــیـرم بـگــه : صــب کن مــنـم بـــاهـــات مــیـــام ... تــنــهــا نـــــرو .....لعنتی..
بابک...
دلتنگي هايم با صداي تپش هاي قلب تو پايان مي يابند من خودم را لحظاتم را با صداي تو كوك كرده ام بيا كوكم دارد تمام ميشود! . . .
بابک...
در اســـارت نفــــس های تو غــــرق می شوم هوای خیــــالت هوای زنــــدگیست...!
بابک...
همانــــــــقدر که از تــــــــو دور میشــــــــوم دلــــت را به مــــن نزدیــــــــک کــــن... دلگــــــــرمی این مسیــــــــر بی انتهــــــــا را دلــــــــتــــ میدانــــــــد و دلــــــــم...