بابک...
یک روزی می رسد که آدم بر می گردد و می بیند یک سال گذشته از آخرین صحبت .آخرین دیدار. آخرین آغوش و هنوز زنده است
بابک...
این روزها لامپ کم مصرف شده ای ! کمتر محبت می کنی تا بیشتر بمانم...
بابک...
گنجشک دلم بهای عاشقیش را پرداخته است. تو سنگ مفتت را زمین بگذار
بابک...
چشمانم ابدیت را تکرار می کنند تو دیدی و رفتی ؟ !
بابک...
به عشق تو چشم دوخته ام کوکش را باز نکن.
بابک...
من کوه شده ام و دیگر به هیچ کس نمی رسم تو آدم باش
بابک...
سعی کن خودت باشی ... دیگران به اندازه کافی هستند .. !
بابک...
گـآهـی با تَمامِ وُجود میخآهی آدَم شَوی ! وَلی باز هَم ردِ پایی نِمیگُذارَد ..
بابک...
به طعنه مردم اعتنا مکن... عمریست به هوای بارانی میگویند ... خراب...
بابک...
خیاط خوبی ست خدا اما دل مرا، به عمد یا سهو،نمی دانم!!... شاید بی هوا تنگ به سینه ام کوک زد...
بابک...
حسی دارم ، اگر بدانی بد نیست شعری گفتم تو هم بخوانی بد نیست الان خیلی دلم برایت تنگ است در هر صورت خبر رسانی بد نیست
بابک...
شراب خواستم... گفت : " ممنوع است " آغوش خواستم... گفت : " ممنوع است" بوسه خواستم... گفت : " ممنوع است " نگاه خواستم... گفت: " ممنوع است " نفس خواستم... گفت : " ممنوع است " حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ، با یک بطری پر از گلاب ، آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد با هر چه بوسه ، سنگ سرد مزارم را و چه ناسزاوار عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ، نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ، به آرامی اشک می ریزد .
بابک...
زندگیم قشنگ بود روزگار نذاشت . . . ....
بابک...
خدا جون ... مهارت مراقبت از آنچه را که به ما بخشیده ای ... در قلبمان بکار ... زیرا ... ما در از دست دادن ... استاد شده ایم ...