بابک...
دستِ کم بین شعرهای من دستش را نگیر، بی انصاف! مردم دارند این شعر را می خوانند...!
بابک...
... ردّ پایت آواره ی کوهم کرد سنگ ها، صخره ها، سختی و صعود تا .... انگشت اشاره ی خدا که سمتِ آسمان بود...
بابک...
بوی پاییــــز می آید بوی دلتنگـــــی های بیشتر بوی دلســــردی ، بوی رویا های ندیده بوی تو ، ...بوی من ؛ بوی عشق مستی های پنهان ! بوی باران؛ بوی خواستن و نتوانستن بوی رفتــــن می آید، بوی رفتــــن می آمد، بوی ماضی هایی که هیچوقت حــــــال نشد . و همیشه استمراری بود! بوی آرزو ، بوی پاییز ...
بابک...
آخر عمرت هم اگه تنها موندی مهم نیست !!! فقط نذار به جایی برسی که تو آغوش کسی با یاد کس دیگه ای بخوابی ...
بابک...
نعره ی هیچ شیری خانه ی چوبی را خراب نمی کند؛ من از سکوت موریانه ها می ترسم ...!
بابک...
لعنتــــــــی خوابـــــــــــــــــید... بدون "شب بخیر " شاید می دانست بی او هیچ ساعتی از زندگی ام به خیـــــر نیست ...!!!
بابک...
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند من ار چه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند چو پردهدار به شمشیر میزند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند سرود مجلس جمشید گفتهاند این بود که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند توانگرا دل درویش خود به دست آور که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند بدین رواق زبرجد نوشتهاند به زر که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
بابک...
شانه های تو همچو صخره های سخت و پر غرور موج گیسوان من در این نشیب سینه میكشد چو آبشار نور شانه های تو چون حصار های قلعه ای عظیم رقص رشته های گیسوان من بر آن همچو رقص شاخه های بید در كف نسیم شانه های تو برجهای آهنین جلوه شگرف خون و زندگی رنگ آن به رنگ مجمری مسین در سكوت معبد هوس خفته ام كنار پیكر تو بی قرار جای بوسه های من بر روی شانه هات همچو جای نیش آتشین مار شانه های تو در خروش آفتاب داغ پر شكوه زیر دانه های گرم و روشن عرق برق می زند چو قله های كوه شانه های تو قبله گاه دیدگان پر نیاز من شانه های تو مهر سنگی نماز من