بابک...
عشق را چگونه می شود نوشت؟ در گذر این لحظات پرشتاب شبانه که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند من تو را او را کسی را دوست می دارم!!!
بابک...
شب بلند است و ستاره ها هر لحظه خوشبخت تر می شوند انگار ماه سال هاست که در آغوشت بخواب رفته است بیداری پلک ها را بغل می کند و من برای تکیه دادن به گونه هایت دوباره دلتنگ می شوم ...
بابک...
اندیشیدن به تو گرانبهاترین سكوت من است طولانیترین و پرهیاهوترین سكوت .... تو همیشه در منی مانند قلبِ ســــــــادهام اما قلبی كه به درد میآورد ...
بابک...
تمام دلتنگی هایم را جمع کرده ام.. زیر بغلم زده ام و منتظرم تا تو بیایی..
بابک...
چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند... گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی !!!
بابک...
خیلی ها فکر میکنند عشق سه حرفه .... ولی آنها در اشتباهند عشق همش حرفه...
بابک...
زمانی که جلوی تلفن های عمومی صف می کشیدند عشق ها با ارزشتر بود از این روز ها که پشت خطی ها صف می کشند
بابک...
ما حرفهای زیادی داشتیم برای زدن حرفهایی زیاد کلمات کتک خور و آش و لاش معطل میان هوا بادهای به هر جهت و بی جهت که میآمدند و میرفتند میان مختصر تکانهای لبها و گونهها و چشمهای بلاتکلیف ما حرفهای زیادی داشتیم نه برای شنیدن تکه پارههای محتضری در حال جان کندن و تن کندن و کندن ...کنده شدن ما حرفهای زیادی داشتیم فقط حرفها حرفها حرفها "هنــگامه هویــــدا"
بابک...
وقتــي پــشت ســر پـدرت از پلــه هـا ميــاي پــايين و ميبينــي چــقدر آهــسته مـيره ، ميفهمــي پيــر شـده ، وقتــي داره صــورتشو اصــلاح ميکــنه و دســتش ميـــلرزه ، ميفهمــي پيــر شـده ، وقتــي بعــد غــذا يــه مــشت دارو ميخــوره ، ... ميفهمــي چــقدر درد داره امــا هيــچ چــي نميگــه ، و وقتــي ميفهمــي نصــف موهــاي ســفيدش بــه خـــاطر غــصه هــاي تــو بــود ، دلـت ميخـواد بــــــميري .. .
بابک...
دیشب کودکی به دلیل گرسنگی مرد! چه آسان به خاک،پس دادیمش... و چه دردناک تر از مرگ او!!! داستان مادرش که برای قرص نانی،تن به هرزگی داد! آن هم نه از روی هوس،ازروی اجبار! راستی زیارت همسایه اش قبول مکه رفته بود...