بابک...
«مرگ خیلی آسان میتواند به سراغ من بیاید، اما من تا میتوانم زندگی میکنم، نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شوم که میشوم، مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من، چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد…»
بابک...
میسوزم از نگاه تو و دود میشوم خاكستر و سیاه و خامش و نابود میشوم من ماهی نشسته بمردابم و توآب بر آب می نهم سر و مسعود میشوم از رخوتی كه دو چشم سیاهت مرا گرفت در پهنه نگاه تو مفقود میشوم پایان گرفته جمله ی آمالهای من در خاطرات كودكان همه مطرود میشوم در سر هراس دارم و در پای خود گریز پیوسته در "ركود" مرهم و مسجود میشوم نامم سعید و سعادت زمن كنار مسرور ازین ترنم معدود میشوم ...
بابک...
تــنهایی را باید با خط بریــل می نوشتند ... شنیـــدنش کافــــی نیست ، باید لــــــــمــــــــســـــش کرد ...!
بابک...
میگن زنها ونوسی اند و مردها مریخی، اما بعضیا معلوم نیست از کدوم جهنم دره ای اومدن!