بابک...
وصیت نامه یه پنگوئن به پسرش: پسرم…من این رو در حال فرار از دست یه شیر دریایی مینویسم. … فقط این رو بدون: اگه طبیعت تو رو انداخته وسط قطب جنوب، و هم زمان خشتکت رو تا این حد پایین قرار داده که نتونی بدوی، و تنها وسیله ی دفاعیت رو دوتا بال قرار داده که روی هم مساحتشون اندازه یه دمپایی نمیشه، بدون که طبیعت میخواد چیزی رو بهت بگه… میخواد اینو بگه که تو فقط یه منبع غذایی هستی!
بابک...
دوستم اس ام اس داده : هـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـلو ، فردا هفت و نیم جای همیشگی... منم جواب دادم : باشه آلـ ـ ـ ـ ـ ـبالو میبینمت... بعدِ 3 دقیقه اس داده میگه: اســـــــــــــــــــــــکل ، هــــــــــــــــــــــــــــــلو یعنی سلام ، نه هـ ـ ـ ـ ـ ـ ـلوی خوردنی!!!
بابک...
با خودمان می گوییم، عادت می کنیم و با صراحت زیادی، این جمله را تکرار می کنیم. آن چیزی که هیچ کس نمی پرسد، این است که: به چه قیمتی عادت می کنیم؟
بابک...
وقتی فقط می توانی بگویی هر چه باداباد! کوه هم باشی گریه ات می گیرد...لعنتی...
بابک...
برای درخت ها .... عشــــــــق..... همیـــــشه " نافــــرجام" است! به آســـــــــمان هم كه برسند .... به همــــــــدیگر ... نمی رســـــند... مگر اینکه ... " تبــــــــر " كاری كند
بابک...
تـــــــو را کم داشتن ... کم نیست !
بابک...
نشسته م بیاد کودکی هایم دور غلط ها یک خط بسته میکشم دور تو دور خودم...
بابک...
فشار روزه رو اعضای خانواده خیلی زیاد شده! مامانم با جدیت بهم گفت برو تو اتاقت درو خاموش کن لامپو هم ببند! من:هنوز متعجبم!
بابک...
درازترین سفر با یک گام برداشتن آغاز می شود...