بابک...
خدایا... با من راحت باش، میخواهم ببینم تو نمیخواستی که او مال من شود، چونکه او میگفت خدا نمیخواهد!! همین بـــــس
بابک...
چه ساده بودم آن هنگام که می پنداشتم ترکیدن بادکنک بچگی ام ناگوارترین حادثه عالم است...
بابک...
کـاش مـیـدانـسـتـی .. چـه لـذتـی دارد وقـتـی مـی شـود خـیـانـت کـرد و نـکـرد!
بابک...
تاريکي اتاقم شکسته مي شود با نوري ضعيف لرزشي روي ميز کنار تختم ميفتد از اين صدا متنفر بودم اما ... چشم هايم را ميمالم new message تا لود شود آرزو مي کنم کاش تو باشي ... ... سکوت مي کنم ، آرزوي بي جايي بود ! ایرانسل کصافط....
بابک...
من که رکیک ترین فُشِ بابام "دیوانه" و مستهجن ترین حرف مامانم "بی شخصیت" بود شدم, ایــــــــــــن ... خدایا به حقِ این ماهِ عزیز, بچــهَ م رو به تو ســـــــــــــپردم...
بابک...
در این زمانه بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را برای این همه ناباور خیال پرست؟ به شب نشینی خرچنگ های مردابی چگونه رقص کند ماهی زلال پرست رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند به پای هرزه علفهای باغ کال پرست رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست کمال دار برای من کمال پرست هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست به چشم تنگی نا مردم زوال پرست ...
بابک...
بعد از حمله ی اعراب مسلمان به ایران، یک عرب از یک مرد پارسی پرسید: چرا زنان شماحجاب ندارند؟ مرد پارسی گفت: حجاب زنان ما پلک چشمانِ،مردان ماست ...!
بابک...
یکی از این خانوم زرنگا تعریف میکرد: سر خیابون منتظر تاکسی بودم دو ساعت الاف . یه پرشیا اومد نگه داشت گفتم گور باباش منو می رسونه فوقش یه شماره می ده می گیرم دیگه . رسیدم سر کوچه گفتم مرسی حالا با اخم , داشتم می رفتم... احساس کردم گفت : شماره تو نمی دی ؟ گفتم : من شماره مو بدم ؟ دیگه چی ؟ شما شماره تو بده می زنم تو موبم... گفت : چی می گی خانم می گم کرایتو نمی دی ؟ حقّته !!!!!!!!!!!!!!! valaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa
بابک...
جای خالیش را نه کتاب پر می کند ، نه قهوه ، نه حتی سیگار . . . . ... . . من دلم اینترنت پر سرعت میخواهد...!
بابک...
زن و شوهری با 9 تا بچه در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاده بودند كه پیرمرد نابینایی هم به آنها ملحق شد اتوبوس كه آمد پر بود و فقط زن و 9 تا بچه تونستند سوار بشوند. به همین خاطر شوهر و پیرمرد نابینا تصمیم گرفتند پیاده راه بیافتند بعد از مدتی شوهره از تق تق چوب مرد نابینا عصبانی شد و گفت چرا یه تیكه لاستیك سر چوبت نمیكنی. تق تق اش منو دیوونه كرد؟ پیرمرد نابینا جواب داد اگه تو هم لاستیك سر چوبت می ذاشتی الان ما سوار اتوبوس بودیم پس خفه شو!!!!
بابک...
آموختهام که هیچگاه نجابت و تواضع دیگران را به حساب حماقتشان نگذارم ....