بازی با کلمات و دِل واژه ...
تو بخواه تا من برایت بمیرم به طمع یک بوسه با طعم نارنجی یا هر رنگی تو بخواهی. هرچقدر هم که عاشقت باشم نمی توانم عاشقی ام را به تو ترجیح دهم هر چقدر که عاشقی بلد باشم خرج تو می کنم ... من! به جاش تو برای من لبخند بزن. می شود؟
بازی با کلمات و دِل واژه ...
نیمه شب است.قلم در دستم ... دلم غمگین و عزادار...دلم تنها... در این میان انگار سکوت است که سکوت مرا می شکند..
بابک...
به زردی میزند سبزی دل و اندیشهام و آبی نازک خیالم آشفت. دستهایم حسّ بودن دستهایت را منتظر است.
بابک...
عاشق که بشوی طبقه ی هشتم ِ آسمان ِ خیالت به معجزه ای خلق می شود.
بابک...
خدایا..!! کاش اعتراف کنی.. جهنمی در کار نیست برای ما همین روزهای برزخی زمینی کا[!]ت!!!
بابک...
توی حیاط دبیرستان یه نفر یقه پیرهنمو گرفت ، فهمیده بود از خواهرش خوشم میاد ! بچه ها دور ما حلقه زده بودن و فریاد می کشیدن .... قورتش بده .... !!! چون هیکلم بزرگ بود اون هی مشت می زد و من فقط دفاع می کردم ...!! باز اون مشت می زد و من فقط و فقط دفاع می کردم !! بلاخره یه خراش کوچیک رو صورتم افتاد ... فرداش خواهرش بهم گفت حداقل تو هم یه مشت می زدی روم نشد بهش بگم ... آخه چشماش شبیه تو بود !!!!
بابک...
زمانی که جلوی تلفن های عمومی صف می کشیدند عشق ها با ارزشتر بود از این روز ها که پشت خطی ها صف می کشند
بابک...
ما حرفهای زیادی داشتیم برای زدن حرفهایی زیاد کلمات کتک خور و آش و لاش معطل میان هوا بادهای به هر جهت و بی جهت که میآمدند و میرفتند میان مختصر تکانهای لبها و گونهها و چشمهای بلاتکلیف ما حرفهای زیادی داشتیم نه برای شنیدن تکه پارههای محتضری در حال جان کندن و تن کندن و کندن ...کنده شدن ما حرفهای زیادی داشتیم فقط حرفها حرفها حرفها "هنــگامه هویــــدا"
بابک...
وقتــي پــشت ســر پـدرت از پلــه هـا ميــاي پــايين و ميبينــي چــقدر آهــسته مـيره ، ميفهمــي پيــر شـده ، وقتــي داره صــورتشو اصــلاح ميکــنه و دســتش ميـــلرزه ، ميفهمــي پيــر شـده ، وقتــي بعــد غــذا يــه مــشت دارو ميخــوره ، ... ميفهمــي چــقدر درد داره امــا هيــچ چــي نميگــه ، و وقتــي ميفهمــي نصــف موهــاي ســفيدش بــه خـــاطر غــصه هــاي تــو بــود ، دلـت ميخـواد بــــــميري .. .
بابک...
گاهي اینکه صبح ها دلت نمی خواد بیدار بشی همیشه نشونه ی تنبلی نیست خسته اي از زندگي نمی خوای قبول کُنی که یک روز دیگه شروع شده !!
بابک...
بی معرفت تو اون کسی بودی که اومدی زیر چترم,نه برای همراهی با من,بلکه فقط برای اینکه خیس نشی....بارون که بند اومد,رفتی که رفتی .....
بابک...
چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم ...تمبر و پاکت هم هست و یک عالمه حرف.... کاش کسی جایی منتظرم بود...
بابک...
دیگر نه صبر ایوبی هست !! و نه بویی از پیراهن یوسف عزیزم ... خودت را به کوری بزن اینجا گرگ ها همه چیز را خورده اند