دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بابک...

پیش ما سوخته دلان مسجد و می خانه یکی است حرم و دیر یکیست,سفحه و پیمانه یکی است این همه جنگ و جدل ... درباره »
بابک...
مرد - متاهل
امتیاز: 3728

دنبال‌شدگان

(259 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(332 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

بابک...
1348043299508323_large.jpg بابک...

روزهایـی کـه بـی تـو می گـذرد گـرچه بـا یـاد تـوست ثـانـیه هـایش آرزو بـاز می کـشد فـریـاد: در کـنار تـو می گـذشت٬ ای کـاش!

بابک...
بابک...

لبخند چشم تو تنها دلیل من که خدا هست و این جهان زیباست وین حیات عزیز و گرانبهاست لبخند چشم توست هرچند با تبسم شیرینت آنچنان از خویش میروم که نمیبینمش درست لبخند چشم تو در چشم من وجود خدا را آواز میدهد درجسم من تمامی روح حیات را پرواز میدهد جان مرا که دوریت از من گرفته است شیرین و خوش دوباره به من باز میدهد @❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

با توأم ای لنگر تسکین ای تکانهای دل! ای آرامش ساحل! با توأم ای نور! ای منشور! ای تمام طیفهای آفتابی! ای کبود ِ ارغوانی! ای بنفشابی! با توأم ای شور ، ای دلشوره ی شیرین! با توأم ای شادی غمگین! با توأم ای غم! غم مبهم! ای نمی دانم! هر چه هستی باش! اما کاش... نه، جز اینم آرزویی نیست: هر چه هستی باش! اما باش! @*°• ƸӜƷ gilas khanumi ƸӜƷ *°•

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

الفبای درد از لبم می تراود نه شبنم ، که خون از شبم می تراود سه حرف است مضمون سی پاره ی دل الف ، لام ، میم از لبم می تراود چنان گرم عشقم که آتش به جای عرق از تبم می تراود ز دل بر لبم تا دعایی بر آید اجابت ز ِ هر یاربم می تراود ز دین ِ ریا بی نیازم ، بنازم به کفری که از مذهبم می تراود @nila

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
1348044160613639_large.jpg بابک...

بی گمان ، نقش رخت از دل بی تاب نرفت چشم بیمار من از عشق تو در خواب نرفت قاصدک با دل من بی خبر از عشق ، نگفت بی سبب ، قاصدک از عشق به مرداب نرفت گفتی و چنگ زدی بر دل مجروح ، انگار آه و فریاد من از " فرش" به مهتاب نرفت سالها در پی تو بودم و از بی خبری مزدی از جانب تو بر منِ بی خواب نرفت یارب آن وقت رسیدست که با من باشی دست من گیر ، که دستم ز می ِ ناب نرفت @رها

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
1348044415675515_large.jpg بابک...

پنداشتی چون كوه ،کوهِ خامش دمسردم؟ بی درد ، سنگِ ساكتِ بی دردم ؟ نی : قله ام، بلند ترین قله ی غرور اینك درون سینه ی من التهابهاست هرگز گمان مبر، شد خاطرات تلخ فراموشم هر چند به مانند كوه، ساكت و سردم _لیك آتشفشان مرده ی خاموشم. @رها

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
1348044652964941_large.jpg بابک...
در حرف دل

چه كسی میداند كه تو در پیله تنهایی خود، تنهایی ؟؟! چه كسی میداند كه تو در حسرت یك روزنه در فردایی ؟؟! پیله ات را بگشا، تو به اندازه ی پروانه شدن ، زیبایی .....

بابک...
بابک...
در حرف دل

او که بی‌دلیل مرا به در آمدن آفتاب امید می‌دهد ابله دلسوز ساده‌ای ست که نمی‌داند نومیدی سرآغاز دانایی آدمی ست.

بابک...
1348050003597772_large.jpg بابک...
در حرف دل

شانه های تو همچو صخره های سخت و پر غرور موج گیسوان من در این نشیب سینه میكشد چو آبشار نور شانه های تو چون حصار های قلعه ای عظیم رقص رشته های گیسوان من بر آن همچو رقص شاخه های بید در كف نسیم شانه های تو برجهای آهنین جلوه شگرف خون و زندگی رنگ آن به رنگ مجمری مسین در سكوت معبد هوس خفته ام كنار پیكر تو بی قرار جای بوسه های من بر روی شانه هات همچو جای نیش آتشین مار شانه های تو در خروش آفتاب داغ پر شكوه زیر دانه های گرم و روشن عرق برق می زند چو قله های كوه شانه های تو قبله گاه دیدگان پر نیاز من شانه های تو مهر سنگی نماز من

بابک...
1348050098678979_large.jpg بابک...
در حرف دل

ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم هر جا که پا میزارم تورو اونجا میبینم یادمه چشمای تو پر درد و غصه بود قصهء غربت تو قد صدتا قصه بود یاد تو هرجا که هستم با منه داره عمر منو آتیش میزنه تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد حالا اون دستا کجاس اون دوتا دستای خوب چرا بیصدا شده لب قصه های خوب من که باور ندارم اون همه خاطره مرد عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده یاد تو هرجا که هستم با منه داره عمر منو آتیش میزنه

بابک...
بابک...
در حرف دل

عشق را چگونه می شود نوشت؟ در گذر این لحظات پرشتاب شبانه که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند من تو را او را کسی را دوست می دارم!!!

بابک...
بابک...
در حرف دل

وزنم را زمین نمی پذیرد دائماً بی تو در هوا معلقم... میبینی؟... حرفهایت بی محابا مرا به سویت میکشد افکارت...حتی لرزش قلبت را می فهمم... من آماده ام... همیشه ... هر لحظه برای به تو رسیدن هر سدی را رد خواهم کرد کا[!]ت در گوشم زمزمه کنی با تو خواهم ماند.

بابک...
بابک...
در حرف دل

طلوع یا غروب چه فرقی می کند وقتی آسمانم را به تماشا ننشسته ای چه خورشید باشم چه ماه دور از نگاهت سیاره ای متروک و سردم که سال هاست از منظومه ی روشنی ها دور افتاده ام ... اما اینک آفتابی درخشانم با تو ای سرور قلبم.

بابک...
بابک...
در حرف دل

چشمانت کارناوال آتش بازیست! یک روز در هر سال برای تماشایش میروم و باقی روزهایم را وقت خاموش کردن آتشی میکنم که زیر پوستم شعله میکشد!

بابک...
بابک...
در حرف دل

شب بلند است و ستاره ها هر لحظه خوشبخت تر می شوند انگار ماه سال هاست که در آغوشت بخواب رفته است بیداری پلک ها را بغل می کند و من برای تکیه دادن به گونه هایت دوباره دلتنگ می شوم ...