بابک...
دیشب کودکی به دلیل گرسنگی مرد! چه آسان به خاک،پس دادیمش... و چه دردناک تر از مرگ او!!! داستان مادرش که برای قرص نانی،تن به هرزگی داد! آن هم نه از روی هوس،ازروی اجبار! راستی زیارت همسایه اش قبول مکه رفته بود...
بابک...
گفت خیلی میترسم، گفتم چرا ؟ گفت چون از ته دل خوشحالم... این جور خوشحالی ترسناک است…پرسیدم آخر چرا و او جواب داد وقتی آدم این جور خوشحال باشد سرنوشت آماده است چیزی را از آدم بگیرد! بادبادک باز خالد حسینی
بابک...
به ما خیره ای ؟ نمی دانی این نفرت از کجا به چشمانمان می ریزد ؟ هنوز تحقیر را نمی فهمی ؟ اینجا آدمها با هم دشمنند گناه تو نیست اینجا هیچ کس نمی داند چراهایی را که مدام قورت می دهد ! من هم نمی دانم باید به نگاه گنگ و خیره ات لبخند بزنم یا ... هنوز اندازه گرفتن بدی هارا به تو نیاموخته اند ؟ اشکالی ندارد بزر گتر که شدی تو هم مثل من نمی دانی باید به نگاه سرد ما آدمهاََ لبخند بزنی یا .... !!!!
بابک...
دیکتاتور تویی و آغوشت ! که هر بار مرا تسلیم می کند . . . !
بابک...
سراغ مرا از قاصدک های سپید کوهستان مگیر من هنوز در این شهر حوالی رویای شیرین با تو بودن نفس می کشم .
بابک...
سگ بفهمه دوسش داری باوفا میشه اما ادم بفهمه دوسش داری هار میشه !!
بابک...
بین دعوا دیدم كودكی یك گوشه ایستاده و در كمال آرامش می خندد. پرسیدم: چرا می خندی؟ تبسمی كرد و گفت: دنیای آدم بزرگ ها همین است؛ جدی گرفتن كارهای احمقانه!
بابک...
دیـــــروز پینوکیـــــو آدم شـــــد و امـــــروز آدمهـــــا ، پینوکیـــــو ... منـــ از عـــــاقبت مـــــادربزرگـــ میترســـــم اگـــــر ، فـــــردا ... شنـــل قرمـــزے گـــــرگ شـــــود ...
بابک...
خدا رو شکر که ما تو ایران زندگی میکنیم ... اگه ایران نبودیم اگه اینترنت دم به دقیقه قطع نمیشد که ما سال به سال از اتاقمون نمیومدیم بیرون کپک میزدیم !
بابک...
هم چپ و نگاه ميکن هم راست ! اينا همونايي هستن که هم از دشمن نارو خوردن ، هم از دوست ... !!!