بابک...
چطور دلت آمد؟... ... من حتی دلم نمی آید ادامه ی این شعر را بنویسم...!
بابک...
در مزرعه سوخته ام چون آدمک ..... خیره بر سایه خود می نگرم و کلاغی .... که مرا از تـــــــــــــــــــــه دل قاااااااااااااااااااار می زند هر روز.....
بابک...
من هر شب در آغوش بالشم به دیوار شب بخیر میگویم و برای بغضم لالایی میگویم تا خوابش ببرد و بگذارد کمی نفس بکشم... هه.. چه زیباست شب...
بابک...
بی هوا... وارد هوایم شدی... به دنبال دلیل نمی گردم... بمان و تو در نهایت در چشمان کسی اسیر می شوی که تو را... درک.... نه .... ترک خواهد کرد!!! روزی اگر نبودم تنها آرزویی ساده ام این است زیر لب بگویی ...
بابک...
نیمه ی گـُمشـــده ام نیستی كه با نیمـــه ی دیگـــــر به جُستجویت برخیزم تو ... تمام گـُمشده ی منــی تمام گـُمشده ی من....
بابک...
هرچقدر امروز گرم بود؛ تو سرد بودى… خیالى نیست! به ها کردن دستانم عادت دارم !!!!
بابک...
این روزها ... خیلی چیزها دست من نیست ! مثلا .. دستانت
بابک...
یک آدم هایی هستند که ... وقتی شادی کنارت نیستند ... چون حسودند ... وقتی غمگینی در آغوشت نمی گیرند ... چون خوشحالند ... وقتی مشکل داری به ظاهر همدردند اما در واقع بی خیال تو هستند... اما ... ... وقتی مشکل دارند با تو خیلی مهربونند ... خیلی ... اینها "بدبخت ترین" انسانهای روی زمینند.
بابک...
جنگل هم بود تمام میشد، دلم اما... میسوزد و میسوزد و میسوزد...
بابک...
این که زمستونا سرده و خواب زیر پتو می چسبه اینکه تابستونا گرمه و چرت زدن زیر کولر مرغوبه اینکه بهار و پاییز هوای دو نفره ست وعاشقی در اینها نشانه هایی است برای اهل ایمان که فصلی برای کار و تلاش تنظیم نشده، و هم لایعقلون؟