بابک...
رویارویی با چشمهای تو جنگ تحمیلی است که اگر هشتاد سال هم طول بکشد به مصالحه نمی رسد ومن فرمانده ای که با بوسه ای تسلیم می شوم و از روی تمام شعر های شهیدم شرمنده ام!
بابک...
میترسم باران برتمام دنیا ببارد و تو نباشی از آن روزی که رفتهای من عقدهی باران دارم…
بابک...
چه سه تار ... چه سی تار ...! فـرقی نمیکند... وقتی با یک تار ِ مـوی ِ تـو آشفته میشوم !!
بابک...
بـرای شـاعـر بـودن و نـوشـتـن.. نـیـازی بـه بـهـانـه نـدارم.. کـافـیـسـت نـبـاشـی . .
بابک...
ذهنم فلج می شـــــود… وقتی می خوانمت و تو حتی نمیگویی جـــــــــانم . . .
بابک...
کار به کشیدن نمی رسد بانو تا لبخند می زنی من فقط از زیبایی می میرم ، باید یک کسی مثل داوینچی را عاشق خودت می کردی ...!