بابک...
دستِ کم بین شعرهای من دستش را نگیر، بی انصاف! مردم دارند این شعر را می خوانند...!
بابک...
اعتراف کنم، تمام کشیشها عاشقت می شوند، من جهنم را ترجیح می دهم...@
بابک...
... ردّ پایت آواره ی کوهم کرد سنگ ها، صخره ها، سختی و صعود تا .... انگشت اشاره ی خدا که سمتِ آسمان بود...
بابک...
اتاق جهان کوچکـﮯ ستـــ براـﮯ این همه تنهایـــﮯ ...
بابک...
من ایمـــا و اشـاره نمی دانــم ...! بایــد تمــام قــد ...روبــرویــم بایستــی و بگویــی دوســـتــــــــتــــــ دارم !
بابک...
جوینده ، یابنده است .... دروغی بیش نیست همه جا را بدنبال نخودهای سیاهی که خواسته بودی ؛ گشته ام پیدا نمی شوند...!
بابک...
تا حال هزار عصا عوض کرده ای اما هنوز پای عاشقی ات میلنگد! . . . . بیا کولت کنم جهنم و ضرر!!!
بابک...
بوی پاییــــز می آید بوی دلتنگـــــی های بیشتر بوی دلســــردی ، بوی رویا های ندیده بوی تو ، ...بوی من ؛ بوی عشق مستی های پنهان ! بوی باران؛ بوی خواستن و نتوانستن بوی رفتــــن می آید، بوی رفتــــن می آمد، بوی ماضی هایی که هیچوقت حــــــال نشد . و همیشه استمراری بود! بوی آرزو ، بوی پاییز ...
بابک...
آخر عمرت هم اگه تنها موندی مهم نیست !!! فقط نذار به جایی برسی که تو آغوش کسی با یاد کس دیگه ای بخوابی ...
بابک...
شایـــــــــد این بار نامه ای پر از بـــــــــــــــــاران برایت بنویسم وقتی به هــــــــــــوای دیدنت قلـــــــــــــــب ابرها هم تند تند می تپد یاد تو مثل چیزی شبیه یک قطره بــــــــــــــــــاران بر لبهای خشک و ترک خورده ام لیـــــــــــــــز می خورد !!!!