بابک...
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود....
بابک...
با هر چه عشق نام تو را می توان نوشت با هر چه رود راه تو را می توان سرود بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را با دست های روشن تو می توان گشود.
بابک...
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا افتادم و باید بپذیرم که بمیرم یا چشم بپوش از من و از خویش برانم یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم این کوزه ترک خورد! چه جای نگرانی ست من ساخته از خاک کویرم که بمیرم خاموش مکن آتش افروخته ام را بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
بابک...
دیرگاهی است در این تنهایی رنگ خاموشی در طرح لب است. بانگی از دور مرا می خواند، لیك پاهایم در قیر شب است. رخنه ای نیست در این تاریكی: در و دیوار بهم پیوسته. سایه ای لغزد اگر روی زمین نقش وهمی است ز بندی رسته.
بابک...
در جستجوی عشق ، اما بی چراغم! عشقی نشد یار دلم ، اما چرا غم؟ در برگریز غصه و توفان تردید پیچیده بوی حسرتی در کوچه باغم جای کبوترهای شادی ، بر درختان من میزبان غم خبرهای کلاغم رفتی ، تمام گرمی ات از زندگی رفت از هُرم حزن انگیز این شب گریه ، داغم سرداب دلسردی ، سکوتی مثل مرداب مرگ است شاید آنکه می آید سراغم...
بابک...
سراب رد پای تو كجای جاده پیدا شد كجا دستاتو گم كردم كه پایان من اینجا شد ؟ كجای قصه خوابیدی كه من تو گریه بیدارم كه هر شب هرم دستاتو به آغوشم بدهكارم تو با دلتنگیای من تو با این جاده همدستی تظاهر كن ازم دوری تظاهر می كنم هستی تو آهنگ سكوت تو به دنبال یه تسكینم صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر می بینم یه حسی از تو در من هست كه می دونم تو رو دارم واسه برگشتنت هر شب درارو باز میذارم
بابک...
کی تو را خواهم دید؟ با همین چشمان اشک آلود من تشنه التماسم التماست خواهم کرد عاجزانه... که بی تو عجز و ناتوانم... ای تمام توانم هر لحظه نبودت عمریست با سنگین ترین غم غم نبودنت مگر بار غصه غصه نبودنت مرا شادمان کند یعنی... مرا راهیِ آسمان کند.
بابک...
من بودم تو و یک عالمه حرف... و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!! کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی یک آه چقدر وزن دارد...
بابک...
معلوم دلی و مجهول ِ چشم ... ای همه ی من !
بابک...
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشقهای نهان و شگفتی های بر زبان نیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من . . .