دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بابک...

پیش ما سوخته دلان مسجد و می خانه یکی است حرم و دیر یکیست,سفحه و پیمانه یکی است این همه جنگ و جدل ... درباره »
بابک...
مرد - متاهل
امتیاز: 3728

دنبال‌شدگان

(259 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(332 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

بابک...
بابک...

مشت می‌کوبم بر در پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها من دچار خفقانم، خفقان! من به تنگ آمده‌ام، از همه چیز بگذارید هواری بزنم، -آآآآآآی! با شما هستم! این درها را باز کنید! من به دنبال فضایی می‌گردم، لب بامی، سر کوهی، دل صحرایی که در آنجا نفسی تازه کنم. آه! می‌خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد. من هوارم را سر خواهم داد، چاره درد مرا باید این داد کند. از شما خفتهء چند، چه کسی می‌آید با من فریاد کند؟ @امیر (رهگذر)

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

یه چندتا خطاب مونده رو دستم کی می خواد

بابک...
بابک...

در دلم رازی هست؟چه كسی می فهمد؟ می سپارم آنرا به خیال و شب و تنهایی خود به كدامین انسان ؟ به كدامین مخلوق ؟ تو بگو هست كسی تا که مرا دریابد؟ چه طنین انگیز است تق تق پای خیالم که به دیپاچه ی فردا به خدا می راند و چه زیباست نیاز من و نازدل بی تاب من و خاطره ای پراحساس ولی افسوس كه در راه دلم گم گشته.... تو به من میخندی و من از خنده ی تو می فهمم كه كسی نیست مرا دریابد... @°◦ ღ ᔕᗩᖇᗩ ღ ◦°

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
1347998693782038_large.jpg بابک...

چشمان ِ تو گل ِ آفتابگردانند به هر کجا که نگاه کنی ، خدا آنجاست ... @رها

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
182.jpg بابک...

هزار كاكلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من. عشق را ای كاش زبان سخن بود!

بابک...
بابک...

لب دریا رسیدم تشنه، بی تاب، ز من بی تاب تر، جان و دل آب، مرا گفت : از تلاطم ها میاسای ! كه بد دردی است جان دادن به مرداب @سعیده

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

در پیش چشم دنیا دوران عمر ما یك قطره دربرابر اقیانوس در چشمهای آن همه خورشید كهكشان عمر جهانیان كم سوتراز حقارت یك فانوس افسوس ! @آقـا اَمـیـن

بابک...
بابک...

من تو را برای شعر برنمی گزینم، شعر مرا برای تو برگزیده است. در هشیاری به سراغت نمی آیم؛ هر بار از سوزش انگشتانم درمی یابم که باز نام تو را می نوشته ام. @مهســـــا(وروجکِ دنبالر)

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

هــی پـشـت ِ پـنـجــره می آیـم شـایـد ، نـشــانـی از تـــو بـجــویــَم هــی پـشت ِ پنجـــره می آیم شاید ، شـمـیـم ِ پـیـرهـنـت را کالسـکـه ی نـســیــم ، فـرو آرَد ... هــی چـشـم ِ خـود ، بـه جــادّه می دوزم زان دور دست ِ سـاکـــت و وَهــم آلـــود گــــرد و غـبــار ِ پــای ِ ســـواری نیـسـت ؟ آیـــا ، کبــوتــر ِ صـحـرایــی زانـســوی ِ ابــری ِ بــارانــی مـکـتــوب ِ یــار ؛ نـیـاورده ســت ؟ ..... هــی پشـت ِ پـنجــره می آیم هـی پـشـت ِ پنجــره می آیـــم ... @خــانـومـ ســـیــبシ

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

سالها پیش که کودک بودم سر هر کوچه کسی بود که چینی ها را بند می زد با عشق و من آن روز به خود می گفتم: « آخر این هم شد کار؟ » ولی امروز که دیگر خبری از او نیست نقش یک دل که به روی چینیست ترکی دارد و من در به در ؛ کوه به کوه در پی بندزنی می گردم!!! @nila

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

اگر ماه بودم ، به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم وگر سنگ بودم ، به هر جا که بودم سر رهگذار تو جا می گرفتم *** اگر ماه بودی، به صد ناز ، شاید شبی بر لبِ بام من می نشستی و گر سنگ بودی ، به هر جا که بودم مرا می شکستی ، مرا می شکستی @رها

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

تو ای رفیق جاده های بی کسی و ای تبسم هلال ماه من به انتظار دیدنت کنار برکه های بی سوار تمام لحظه های ناتمام من تمام میشود و من همان تبسم غریب یک نگاه منتظر همیشه مانده ام کنار موج لحظه های بی کسی که یک غم نگاه آشنا سکوت و خلوت مرا به وسعت تمام التهاب کوچه ها پر از سرور می کند. @♥ღ سکوت زندگی♥ღ

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

در این زمانه هیچ‌کس خودش نیست کسی برای یک نفس خودش نیست همین دمی که رفت و بازدم شد نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست همین هوا که عین عشق پاک است گره که خود با هوس خودش نیست خدای ما اگر که در خود ماست کسی که بی‌خداست، پس خودش نیست دلی که گرد خویش می‌تند تار اگرچه قدر یک مگس، خودش نیست مگس، به هرکجا، به‌جز مگس نیست ولی عقاب در قفس، خودش نیست تو ای من، ای عقاب ِ بسته‌بالم اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست تو دست‌کم کمی شبیه خود باش در این جهان که هیچ‌کس خودش نیست تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست تمام شد، همین و بس: خودش نیست قیصر امین پور @║®˳ҐѶӏ˳Д˳Ĥ˳Ÿ˳Д║

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
1348043115466139_large.jpg بابک...
در حرف دل

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند من ار چه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند توانگرا دل درویش خود به دست آور که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

بابک...
بابک...

این روزها تنها حس می کنم گاهی کمی گنگم گاهی کمی گیچم حس می کنم از روزهای پیش قدری بیشتر این روزها را دوست دارم .... این روزها گاهی از روز و ماه و سال، از تقویم از روزنامه بی خبر هستم حس می کنم گاهی کمی کمتر گاهی شدیداً بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم .... @╰☆╮ پرندیس ╰☆╮

این ارسال را بازنشر کرده است.