شراب خواسـ ـتم گفت : ” ممنوع است ” آغوش خواسـتم گفت : ” ممنوع است ” بوسہ خواسـ ـتم گفت : ” ممنوع است ” نگاه خواسـ ـتم گفت: “ ممنوع است ” نفس خواسـ ـتم گفت : ” ممنوع است “ حالا از پس آن همـ ـہ سال ديکتاتورے عاشقانہ با يک بطرے پـ ـر از گلاب آمده بر سر خاکـ ـم و به آغوش مـ ـے کشد با هر چہ بوسہ سـ ـنگ سـ ـرد مـ ـزارم را و چـ ـه ناسـ ـزاوار عکسے را که بر مزارم به يادگـ ـار مانده نگـ ـاه مے کند و در حسرت نفس هاے از دست رفته به آرامـ ـے اشـ ـک مے ريزد تمام تمنـ ـاے من امـ ـا سر برآوردن از اين گـ ـور است تا بگويم هنـ ـوز بيـ ـدارم… سـ ـر از اين عشـ ـق بر نمـ ـے دارم@Fallenstar
[!] این چه وضعشه میایم میبینیم یه پیام خصوصی داریم کلی ذوق میکنیم یکی خصوصی داده بعدش که صفحه رو لود میکنیم میبینیم هیچی نی خُ چرا با احساسات من جوون پاک سرشت بازی میکنین
یه دوس دختر مهربونم نداریم که وقتی اعصابمون خورده بیاد کنارمون بشینه خودشو جوجو کنه ما بخندیم و آروم شیم بعد یکی محکم بخوابونیم زیر گوشش تا بفهمه وقتی عادم اعصابش خورده از این کارا نکنه والا این مسخره بازیا چیه