بابک...
تنها پرانتزی کـه دوست ندارم بستـه شود ، لبان توست ... وقتـی میخــندی .
بابک...
تند تند نفس میکشم... در دمای باز دمت تا نفسهای بیشتری با تو باشم تا ذره ای از هوای آغشته به تو جای دیگر نرود آرام آرام نفس بکش چشمان بسته ات از آرامشی خبر میدهند درآغوش من من بجای تو نگاه میکنم من بجای تو تند تند نفس میکشم...
بابک...
همیـن چنــــــد روز پیـش فکـــــر می کردم میتـــــوانم عاشق کســـــی شبیه تــــــو شوم از همیـــــن چنــــــد روز پیش هیـــــچ کس شبیه تـــــــو نیست ...
بابک...
ديشب روی ريل قطار ... دست در دست نگاه به نگاه ... و كلی حرف ... . . . سوتش عاشقی را پايان داد قطارِ حسودِ نامرد ... عميق بود ، عميق ، خواب ديشب !!
بابک...
مرا ببوس نه یک بار که هـــــزار بار … بگذار آوازه ی عشق بازیمان چنان در شهر بپیچد که روسیاه شوند آنها که بر سر جدایی مان شرط بسته اند …!
بابک...
مُـدتـيـست فـڪـرم درد مـے ڪـند... دڪـتـرها مـے گويند : توده اے از حـرفـهـاے ناگـفـتـہ در سر دارم...
بابک...
یادم میاد بچه که بودم بعضی وقت ها با خواهرم یواشکی بابام رو نگاه می کردیم ساعت ها با دست مشغول جمع کردن آشغال های ریزی بود که روی فرش ریخته شده بود... من و خواهرم حسابی به این کارش می خندیدیم ! چون می گفتیم چه کاریه ؟! ما که هم جارو داریم هم جارو برقی !!! چند روز پیش که حسابی داشتم با خودم فکر میکردم که چه جوری مشکلاتم رو حل کنم یهو به خودم اومد دیدم که یک عالمه آشغال از روی فرش جلوی خودم جمع کردم...!