بابک...
زندگی من ادامه..... در دیدگاه....
بابک...
زندگی من از نه ماهگی تا نود سالگی ...... ادامه در دیدگاه......
بابک...
هــر چقــدر کــه آدم هــا رو بیشتــر می شنــاســی ... تنهــــاییــت دلچســب تـر می شــه...
بابک...
برای باور یک زن به زیبایش نگاه نکن... در آغوشش بگیر به صدای قلبش گوش کن..... دستش را بگیر و تمام خیابان را کنارش مردانه قدم بزن...
بابک...
مشكلات راه مدرسه مجبورم كرد ، بخاطركفشها و پاهایم به باران با همه ی عظمتش بدبین شوم ..
بابک...
غریب تر از زنی كه اشك می ریزد مردیست كه هنوز نمی داند چگونه او را آرام کند...! √ ایـــرانے تسلـــیت...
بابک...
بعضی اشک ها هستند ... بی دلیل بی بهانه یک دفعه نصف شبی ... عجیب آدم را آرام می کنند...
بابک...
دمش گرم... باران را میگویم! به شانه ام زد و گفت: خسته شدی،امروز تو استراحت کن... من به جایت می بارم!!!
شصت و شش سالگی : تمام دندانهایم را کشیده بودم و حالا باید دندان مصنوعی می خریدم . به علت اینکه حقوق بازنشستگی ما اجازه خریدن دندان مصنوعی صفر کیلومتر !!! را نمی داد ، دندان مصنوعی پدربزرگ همکلاسی سابقم رو که تازه به رحمت خدا رفته بود !!! برای حداکثر بیست سال اجاره کردم .معلوم بود که این دندان مصنوعی ها یک بار هم مسواک نخورده ولی خوبیش این بود که حداقل شب ها یک لیوان آب یخ بالای سرم بود !
14 سال و 1 ماه و 5 روز و 11 ساعت و 18 دقيقه قبلهفتاد و هشت سالگی : به علت سن بالای من و همسرم ، پسرانمان ( بخوانید عروسهایمان ) ما را به خانه هایشان راه نمی دادند.
هشتاد و پنج سالگی : بلافاصله بعد از خوردن یک کله پاچه ی درست و حسابی دندان مصنوعی ها را به ورثه دادم تا دندانهایش را بین خودشان تقسیم کنند !
نود سالگی : همه فامیل در مورد اینکه من این همه عمر کرده بودم ، زیادی حرف می زدند و فردای همین حرفهای زیادی بود که به طور نا بهنگامی خدا بیامرز شدم.