بابک...
زیر باران قدم زدم صدای پای من، با صدای چکه های باران یکی می شد . من هم با باران یکی شدم. باریدم. باران بارید و من با ابر یکی شدم گریستم . برای خودم . برای تو . برای پرنده کوچکی که باران لانه اش را از او گرفت .. برای مظلومیت همه آنهایی که خیس بودند ... زیر باران قدم زدم . از خود می پرسیدم : من و باران که با هم رفیقیم ؟! پس از چه روست که من امشب دلگیرم ؟ باران صدای قدم هایم را می شست و می برد . و من در صدایی جدید پیچیده شدم صدا را نمی شناختم ؟ این جا کجاست ؟ حتی باران نیز دیگر با من سر رفاقت ندارد . به صدای قدم های باران گوش می کنم تنها از این طریق است که می توانم راه بازگشت را بیایم.
بابک...
شرمنده ام"... که بي تو نفس ميکشم هنوز.......
بابک...
كاش .... مي توانستم بگويم چقدر دلتنگ لحظاتي هستم كه ساده از آن گذشتم....
بابک...
ما شقایقهایِ باران خرده ایم **سیلی ناحق فراوان خرده ایم ساقهٔ احساسمان خشکیده است **زخمها از تیغ و طوفان خرده ایم تا چه بوده تا الان تقصیرمان** تا چه باشد بعد از این تقدیرمان
بابک...
فال مان هر چه باشد باشــــــــــد حالمان را درياب خيال کن ” حافظ ” را گشوده اي و مي خواني ” مژده اي دل که مسيحا نفسي مي آيد “ يا ” قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود “ چه فرقي مي کند ؟ فال نخوانده ي تو، منــــــــم
بابک...
دلـــ ــــــم ! گــــرماي بودنت را مے خواهد نه ســرماے خيالت ....
بابک...
نبودن هـــــــــــــایی هستــ که هیچ بودنی جبرانشــ ـان نمیکنــد !! کسانی که " هـــــــرگـــــــز " تکـــــــــــــرار نمی شوند ... حرفــ هایی هستــ که معنی شـــان را خیلـــــــــــــــی دیر می فهمیم ... خیـــلی !!
بابک...
صفحه اول روزنامه كيهان ديروز حتي يه كلمه در مورد زلزله اذربايجان نبود...
بابک...
چقد احمقانه میگفتم شب بخیر نمیدانستم شب های تو با او بخیر میشود...
بابک...
به سلامتي بعضی از ماها که تنهاییم.. نه اينكه نتونستیم با كسي باشیم نه.... بلكه نخواستیم با هركسي باشیم
بابک...
گرگ شنگول را خورده است؛ گرگ منگول را تکه تکه می کند... بلند شو فرزندم !!! این قصه برای نخوابیدن است!!
بابک...
آنکه دستش رامحکم گرفته ای ديروز عاشق من بود... دستانت راخسته نكن... محكم یا آرام... فردا توهم تنهايى...