بابک...
با خیالتـــ تنها نشسته ام و آرام می گویم تو این شبـــ ها را با که قسمتــــ میکنی ؟؟!
بابک...
تو بی خبر از من و .. تمام من درگیر تو . . .
بابک...
ادعای عاشقی می کنیم .. اما .. رنگ چشمان مادرمان را از یاد برده ایم .. مادر عشق را از تو آموختم .. دوستت دارم ..
بابک...
پیامبر ِ شبهای دلتنگی ام بودی که من بی اعجاز ؛ تو را مومن بودم ....
بابک...
در آغوش خــــدا گریستم تــا نوازشم کند .... پـرسید : فرزندم پس حوایت کو.... ؟؟ اشک هایم را پـاک کـــردم و گفــــتم : در آغوش آدم دیگریـست .
بابک...
تمام ِ دنیا در آغوشت خلاصه شده است ! کودکانه پناه می برم ... به خلاصه ی دنیــــــــا !
بابک...
چه بی رحمانه تمام آرزوهای کودکی مان را به دار قصاص آویختیم به حکم بزرگ شدنمان !
بابک...
الان دیدم که یه دختر پست زده "خستم" زیرش به صورت رگباری داره پیام میاد عده ی زیادی هم لای جمعیت زخمی شدن و تعدادی هم کشته بر جای گذاشته...
بابک...
ما اغلب مدتها به درهایی که شادی را برما بسته است ، نگاه می کنیم ولی هیچ گاه کسی را که برایمان درهای شادی را می گشاید نمی بینیم .