بابک...
هیچ کس، مطلقا هیچ کس را تا کنون نیافته ام که ناگفتنی هایم را بفهمد و بدفهمی نکند!
بابک...
گویند: روزی مجنون در مسجدی رد میشد شیخی نماز می خواند. مجنون بر سجاده شیخ پا گذاشت. فریاد شیخ بلند شد که چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟ مجنون گفت: من عاشق لیلی ام تو را ندیدم، تو که عاشق خدایی چگونه مرا دیدی؟ !
بابک...
دیگر از دست ابراهیم هم کاری برنمی آید... با این بت هایی که ما ساخته ایم.
بابک...
این جا زمین است. رسم آدم هایش عجیب است... اینجا گم می شوی، به جای اینکه پیدایت کنند، فراموشت می کنند.
بابک...
ما برون را ننگریم و قــال را ما درون را بنگریم و حال را
بابک...
خدا هم که باشی، بندگانی هستند که از تو ناراضی اند به دنبال رضایت چه کسی می گردی وقتی این روزا آدما از دست خودشون هم عصبانی اند...؟!
بابک...
وقتی پروانه در تاری بیفتد که عنکبوتش سیر باشد... قصه ی زندگی آغاز می شود: نه می تواند پرواز کند نه می تواند بمیرد.
بابک...
@مخاطب عام چه کسی می داند شاید شعرهای من اندوه فراموش شده ی عاشقی باشد که هر روز هزار بار فضای کوچکِ ذهنش را گــَــــرد گیری می کند تا مگر عشق را از گِردِ خود رانده باشد چه کسی می داند!؟
بابک...
با یک تو بهار می شود برای من....بهارم...@
بابک...
خسته شدم دیگر از این راه پر هراس ِ گورستان. دیشب که نبودی برای نخستین بار در گامهای آغازین پا سفت کردم به نقطهی سرآغاز بازگشتم و پریدم... دیگر روی زمین نخواهم ماند دیگر، فقط آسمان.
بابک...
هر کجا هستی باش، دیگر عادت کردهام با خیالت این شب تاریک را روشن کنم ... ای آزادی!
بابک...
از وقتی ممنوع شدی زمان، سخت و سنگین زمین، تنگ و تاریک و من، افسرده و غمگین ... ای آزادی!
بابک...
پدرت بسوزد سیب! سرآغاز همه ی جدایی ها شدی و خط فاصله ی آدم و خدا...
بابک...
نشنو از نی، نی نوای بی نواست بشنو از دل، دل حریم کبریاست نی چو سوزد تلّ خاکستر شود دل چو سوزد محفل دلبر شود