بابک...
گریست، نالید، سوخت، ساخت، میگرید، مینالد، میسوزد، میسازد، دیروز، امروز، فردا، بارها درد زایش خاطراتت را رحِمِ مرحوم ذهنم.
بابک...
در میان گونه گونه مرگ ها تلخ تر مرگی ست، مرگ برگ ها زان که در هنگامه ی اوج و هبوط تلخی مرگ ست با شرم سقوط وز دگر سو٬ خوش ترین مرگ جهان٬ -زانچه بینی٬ آشکارا و نهان- رو به بالا و ز پستی ها رها خوش ترین مرگی ست، مرگ شعله ها ... «دکتر شفیعی کدکنی»
بابک...
تو مرا یاد کنی یا نکنی باورت گر بشود گر نشود حرفی نیست اما نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیست..
بابک...
زیبا ترین تماشاست وقتی شبانه بادها از شش جهت به سوی تو می آیند، و از شکوهمندی یاس انگیزش پرواز ِشامگاهی ِدرناها را پنداری یکسر به سوی ماه است. زنگار خورده بی حاصل هر چند از دیر باز آن چنگ تیز پاسخ ِ احساس در قعر جان ِ تو، پرواز شامگاهی درناها و باز گشت بادها در گور خاطر تو غباری از سنگی می روبد، چیزنهفته ایت می آموزد: چیزی که ای بسا می دانسته ای چیزی که بی گمان به زمانهای دور دست می دانسته ای . . . « احمد شاملو »
بابک...
عاشق که شدي مثل زليخـــا سمج باش آنقدر رسوا بازي دربياور تا خدا خودش پا درمياني کند،،،