دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

بابک...

پیش ما سوخته دلان مسجد و می خانه یکی است حرم و دیر یکیست,سفحه و پیمانه یکی است این همه جنگ و جدل ... درباره »
بابک...
مرد - متاهل
امتیاز: 3728

دنبال‌شدگان

(259 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(332 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

بابک...
بابک...

گریست، نالید، سوخت، ساخت، می‌گرید، می‌نالد، می‌سوزد، می‌سازد، دیروز، امروز، فردا، بارها درد زایش خاطراتت را رحِمِ مرحوم ذهنم.

بابک...
بابک...

در میان گونه گونه مرگ ها تلخ تر مرگی ست، مرگ برگ ها زان که در هنگامه ی اوج و هبوط تلخی مرگ ست با شرم سقوط وز دگر سو٬ خوش ترین مرگ جهان٬ -زانچه بینی٬ آشکارا و نهان- رو به بالا و ز پستی ها رها خوش ترین مرگی ست، مرگ شعله ها ... «دکتر شفیعی کدکنی»

بابک...
بابک...

سلام...

بابک...
1347735792663996_large.jpg بابک...

بابک...
1348510934733003_large.png بابک...

"(سهراب سپهری): آسمان، آبی‌تر، آب آبی‌تر. من در ایوانم، رعنا سر حوض. رخت می‌شوید رعنا. برگ‌ها می‌ریزد. مادرم صبحی می‌گفت: موسم دلگیری است. من به او گفتم: زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست. زن همسایه در پنجره‌اش، تور می‌بافد، می‌خواند. من “ودا” می‌خوانم، گاهی نیز طرح می‌ریزم سنگی، مرغی، ابری. آفتابی یکدست. سارها آمده‌اند. تازه لادن‌ها پیدا شده‌اند. من اناری را، می‌کنم دانه، به دل می‌گویم: خوب بود این مردم، دانه‌های دلشان پیدا بود. می‌پرد در چشمم آب انار: اشک می‌ریزم. مادرم می‌خندد. رعنا هم…" @†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

تو مرا یاد کنی یا نکنی باورت گر بشود گر نشود حرفی نیست اما نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیست..

بابک...
بابک...

نا خواسته خودم را زندانی کردم کودک درونم گناهی نداشت اما او هم در بند اسارت بود هیچوقت از خودم نپرسیدم که به چه جرمی ؟! آیا ارزش اسارت را داشت ؟ جرمی نداشتم ! نمی توانم خودم را گول بزنم شاید به جرم گناه زندانی خودم بودم . . . @♥ღ سکوت زندگی♥ღ

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

ماهی تنگ بلورم خوبی؟ ماهی سرخ به تنهایی خود میخندد به سراسر تن پرخون خودش به نگاه غضب آلود یکی....بر سر تنگ بلورین خودش او که از قصه ما نیست خبردار ولی او به این قصه به آن قصه،به ما میخندد خنده ای تللخ تر از هر زهری،او به این تلخ ترین میخندد سرخی روی من از بی مهری است من که اندیشه و فکرم همه اش یاد شماست من به این بی مهری .....من به تنهایی خود میخندم @°◦ ღ ᔕᗩᖇᗩ ღ ◦°

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...
در حرف دل

زیبا ترین تماشاست وقتی شبانه بادها از شش جهت به سوی تو می آیند، و از شکوهمندی یاس انگیزش پرواز ِشامگاهی ِدرناها را پنداری یکسر به سوی ماه است. زنگار خورده بی حاصل هر چند از دیر باز آن چنگ تیز پاسخ ِ احساس در قعر جان ِ تو، پرواز شامگاهی درناها و باز گشت بادها در گور خاطر تو غباری از سنگی می روبد، چیزنهفته ایت می آموزد: چیزی که ای بسا می دانسته ای چیزی که بی گمان به زمانهای دور دست می دانسته ای . . . « احمد شاملو »

بابک...
بابک...

هیچ وقت هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگ ها ناپدید ماند . . . « حسین پناهی » @خــانـومـ ســـیــبシ

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

کوه با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود و انسان با نخستین درد در من زندانیِ ستمگری بود که به آوازِ زنجیرش خو نمی‌کرد من با نخستین نگاه تو آغاز شدم ... « احمد شاملو » @2nya

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

سایه، و صدا کردم: کو مرز پریدن ها، دیدن ها؟ کو اوج "نه من"، دره ی "او"؟ و ندا آمد: لب بسته بپو. مرغی رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت. و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهایی تنها باد! دستم در کوه سحر "او" می چید، "او" می چید. و ندا آمد: و هجومی از خورشید. از صخره شدم بالا. در هر گام، دنیایی تنهاتر، زیباتر. و ندا آمد: بالاتر، بالاتر! آوازه از ره دور: جنگل ها می خوانند؟ و ندا آمد: خلوت ها می آیند. و شیاری ز هراس. و ندا آمد: یادی بود، پیدا شد، پهنه چه زیبا شد! "او" آمد، پرده ز هم وا باید، درها هم: و ندا آمد: پرها هم. « سهراب سپهری » @رها

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

مرد تنها بود تصویری به دیوار اتاقش می کشید وجودش میان آغاز و انجامی در نوسان بود وزشی ناپیدا می گذشت تصویر کم کم زیبا می شد و بر نوسان دردناکی پایان می داد مرغ افسانه آمدی بود اتاق خالی را دید و خودش را در جای دیگر یافت آیا تصویر دامی نبود که همه ی زندگی مرغ افسانه در آن افتاده بود؟ چرا آمد؟ بال هایش را گشود و اتاق را در خنده ی تصویر از یاد برد . . . « سهراب سپهری » @آیینه ی خیال

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
بابک...

شهر پیدا بود : رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ سقف بی کفتر صدها اتوبوس گل فروشی گل هایش را می کرد حراج در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست پسری سنگ به دیوار دبستان می زد کودکی هسته ی زردآلو را ، روی سجاده ی بیرنگ پدر تف می کرد و بزی از " خزر " نقشه ی جغرافی ، آب می خورد . . . « سهراب سپهری » @نــازی SG

این ارسال را بازنشر کرده است.
بابک...
1344598950803523_large.jpg بابک...
در حرف دل

عاشق که شدي مثل زليخـــا سمج باش آنقدر رسوا بازي دربياور تا خدا خودش پا درمياني کند،،،