بابک...
هــر چقــدر کــه آدم هــا رو بیشتــر می شنــاســی ... تنهــــاییــت دلچســب تـر می شــه...
بابک...
برای باور یک زن به زیبایش نگاه نکن... در آغوشش بگیر به صدای قلبش گوش کن..... دستش را بگیر و تمام خیابان را کنارش مردانه قدم بزن...
بابک...
مشكلات راه مدرسه مجبورم كرد ، بخاطركفشها و پاهایم به باران با همه ی عظمتش بدبین شوم ..
بابک...
غریب تر از زنی كه اشك می ریزد مردیست كه هنوز نمی داند چگونه او را آرام کند...! √ ایـــرانے تسلـــیت...
بابک...
بعضی اشک ها هستند ... بی دلیل بی بهانه یک دفعه نصف شبی ... عجیب آدم را آرام می کنند...
بابک...
دمش گرم... باران را میگویم! به شانه ام زد و گفت: خسته شدی،امروز تو استراحت کن... من به جایت می بارم!!!
بابک...
دُختـــَر اَست دیگـَر... گـــآهـے دلَش مے خـوآهـَد بَهـــآنـﮧ هـآے اَلَڪے بگیــرَد بـﮧ هَوآے آغــُوش تــو شـآنـﮧ هـآے تــُو ڪـﮧ بَعـــد تــ ُــو آرآم خیلــے آرآم دَر گــوشَش زِمزِمــﮧ ڪُنے ببیـטּ مَــטּ عـآشـقـتَـم..
بابک...
من میترســم شرمنده ی دلــم بشم یکی از همین روزا ...!
بابک...
شنيده بودم "پــــا" ، "قــلب دوم" است... امّا باور نداشتم... تا آن زمان كه فهميدم، وقتی دل مانـــدن ندارم، پای ایستادن هم نيست...
بابک...
خيانت است اما... آنقدر كه با يادت بوده ام باخودت نبوده ام...!