بابک...
لعنتــــي تمــام عــاشقــانــه هــا را روي هميــن ديــوارِ مجــازي مي نــويســم! از لــج ِ تــو! از لــج ِ خــودم! کــه حــاضــر نبــوديــم يکبــار ، واقــعي بــه هــم بگــوييــم شــان . . . شعار من: خسته ام ..... از جنس قلابیِ آدم ها........ هـــی فلانــــــــــی راهت را بگیــر و برو حوالـــــــــــــــی ما توقف ممنوع است...
بابک...
نمازم را قضا کرده تماشا کردنت ای ماه بماند بین ما این رازها بینی و بین الله! من استغفار کردم از نگاه تو نمی دانم اجابت می شود این توبه کردن های با اکراه برای من نگاه تو فقط مانند آن لحظه است همان لحظه که بیتی ناگهانی می رسد از راه ...و شاید من سر از کاخ عزیزی در می آوردم اگر تشخیص می دادم چو یوسف راه را از چاه مرا محروم کردی از خودت این داغ سنگین بود چنان تحریم تنباکو برای ناصرالدین شاه
بابک...
عاشـق هم شدی ... مـثل زلیخــا سـمج باش ... آنقـدر ... تا خــدا خودش پا در میــانی کند ...!!!
بابک...
زن دلش میخواهد بدون آستین بپوشد دلش میخواهد موهایش را باز بگذارد دلش میخواهد پاشنه بلند به پا کند ذات زن این است که به خود برسد ، مانند طاووس که پرهایش را باز میکند... معنی کارش این نیست که فکرش یا خودش منحرف است ... تو ... تو ... تویی که باید چشمهات رو بشویی و با دید دیگری به زن نگاه کنی ای لعنت به کسانی که زیبایـــــی زن را انحراف میدانند!
بابک...
دارد باران می آید باران دارد به خاطر سنگ مزار من وعریانی گریه های تو می بارد .پس چرا نیامدی؟! پس چرا باران آمد و تو نیامدی؟!
بابک...
\"چقد سخت عاشقت هستم ... چقد آسون نميفهمي \"
بابک...
جامت رابنوش رفیق ! به سلامتی فاحشه های شهرمان که جز خود کسی را نفروختند…
بابک...
ساده می خندی و دل من، سخت زیر و رو می شود...
بابک...
ضمیرها را از من سوال نکن … اینجا فقط اول شخص ِ مفرد مانده است ! بقیه رفته اند …
بابک...
به هیچکس نگو حتی به خودت! . . . بعد از تو خیلی تنهام !
بابک...
۱۱۳۸ سال است کسی منتظر ۳۱۳ مرد است. آه… مرد شدن چقدر زمان می خواهد؟!
بابک...
این روزها مجنون هم که بشوی لیلی ات را میبرند … با ماشین شاسی بــــلند...مجنون ها مجنون نیستند ....لیلی ها لیلی نیستند نمی دانم؟؟؟
بابک...
بامش که نه … اما برفش از همه بیشتر است؛ مرد کارتن خواب کنار خیابان …
بابک...
اینجا جاییست که . . . عشقبازی نمی کنند با هم . . . با هم با عشق بازی میکنند . . . !