بابک...
بهانه هایت برای رفتن چه بچه گانه بود چه بیقرار بودی زودتر بروی از دلی که روزی بی اجازه وارد آن شده بودی… من سوگوار نبودنت نیستم!!! من شرمسار این همه تحملم …
بابک...
میان عیــــن و الف و شیــــن و قاف عقلم را میجویم آزادیــــم را شــــادیم را و قــــدرت و غــــرورم را آری اینــــها از من گرفته شدند عاشــــق شده است قــــلب ســــاده ام...
بابک...
چقدرسنگين است تکليف زندگي بي تو...
بابک...
وقتی به دنیا اومدم اونقدر جا خوردم که تا 2 سال قدرت حرف زدن نداشتم....
بابک...
پیشانیم چسبیدن به سینه ات را میخواهد… و چشمهایم! خیس کردن پیراهنت را… عجب بغض پر توقعی دارم! من امشب…
بابک...
زندگی می تواند فوق العاده باشد اگر دیگران ما را به حال خودمان بگذارند....
بابک...
زندگی هیچی نمی گه....، نشونت می ده...!!!
بابک...
تمام خنده هایم را نذر کرده ام تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا عطر دستهایت ، دلتنگی ام را به باد می سپارد . . .
بابک...
من اگر میخواهم به زندگی نکبت بار ادامه بدم بخاطر اینه که خونه متری 3 میلیونه ولی قبر متری 20 میلیون...
بابک...
پیشانیت را بوسیدم... اما تو بگذار به حساب لبهایت . . . و شرم من !
بابک...
حسادت می کنم به تو ... ! که آسان .. که آسوده .. فراموش میکنی اما .. ... فراموش نمی شوی ... !
بابک...
ابجی کوچیکه گفت: زودی یه آرزو کن، زودی یه آرزو کن آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد آبجی کوچیکه گفت: چپ یا راست؟ چپ یا راست؟ آبجی بزرگه گفت: م م م راست آبجی کوچیکه گفت: درسته، درسته، آرزوت برآورده میشه، هورا بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت! آبجی بزرگه گفت: تو که از زیر چشم چپ ورداشتی که آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت : خوب اشکال نداره دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده شه، دیدی؟ حالا چی آرزو کردی آبجی بزرگه گفت: آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه بعد سه تایی زدن زیر خنده آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی خدایا خودت شفا ببخش تمام بیمارن سرطانی و غیر سرطانی رو که کم هم نیستند!!!!!!!!!!