بابک...
چهار رکعت نماز ظهر به اجبار آقای ناظم به جا میاورم. قربة الی النمره [نوستالوژی - دوران مدرسه]
بابک...
مرده زنگ زده زلال احکام میگه حاج آقا دایی پدر خانومم به من محرمه؟ یعنی اینا موندم کجای دلم بزارم ....
بابک...
من درد میکشم تو اما چشم هایت را ببند! سخت است بدانم میبینی و بیخیالی . . .
بابک...
قدیما برق ها رو روشن میذاشتیم میرفتیم مسافرت دزده فک کنه یکی خونه هست، الان هرجوری حساب میکنیم برق ها رو خاموش کنیم و دزد بزنه به صرفه تره !
بابک...
یکی از این خانوم زرنگا تعریف میکرد: سر خیابون منتظر تاکسی بودم دو ساعت الاف . یه پرشیا اومد نگه داشت گفتم گور باباش منو می رسونه فوقش یه شماره می ده می گیرم دیگه . رسیدم سر کوچه گفتم مرسی حالا با اخم , داشتم می رفتم... احساس کردم گفت : شماره تو نمی دی ؟ گفتم : من شماره مو بدم ؟ دیگه چی ؟ شما شماره تو بده می زنم تو موبم... گفت : چی می گی خانم می گم کرایتو نمی دی ؟ حقّته !!!!!!!!!!!!!!! valaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa