بابک...
دلشوره مرا نداشته باش! اینجا هم اتاقیم حسرت توست، رنج می خورم، اشك می نوشم، نگران نباش من خوب می دانم با حسرتت چگونه تا كنم ! فقط برایم بنویس هنوز هم لبخند می زنی؟
بابک...
آرامم ... مثل مزرعه ای که تمام محصولش را ملخ ها خورده اند دیگر نگران داس ها نیستم ...
بابک...
متعلق به هيچکس نخواهم بود تنها و بي کس خواهم مرد قبل از مرگ تورا بدرقه ي سفر خواهم کرد تو مي روي من هم ميروم ...
بابک...
وقت هائي هست که جز به بودنت دلم رضايت نمي دهد حالا ... من از کجا تو را بياورم ؟
بابک...
نامت چه بود؟ آدم فرزند؟ بنویس اولین یتیم خلقت محل تولد؟ بهشت پاك اینك محل سكونت؟ زمین خاك آن چیست بر گرده نهادی؟ امانت است قدت؟ روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك اعضاء خانواده؟ حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك روز تولدت؟ روز جمعه، به گمانم روز عشق رنگت؟ اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه چشمت؟ رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست ،نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك جنست ؟ نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا شغلت ؟ در كار كشت امیدم شاكی تو ؟ خدا نام وكیل ؟ آن هم خدا جرمت؟ یك سیب از درخت وسوسه تنها همین ؟ همین!!!! حكمت؟ تبعید در زمین همدست در گناه؟ حوای آشنا ترسیده ای؟ كمی ز چه؟ كه شوم اسیر خاك آیا كسی به ملاقاتت آمده؟ بلی كه؟ گاهی فقط خدا داری گلایه ای؟ دیگر گلایه نه؟، ولی ... ولی چه ؟ حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟ دلتنگ گشته ای ؟ زیاد برای كه؟ تنها خدا آورده ای سند؟ بلی چه ؟ دو قطره اشك داری تو ضامنی؟ بلی چه كسی ؟ تنها كسم خدا در آ خرین دفاع؟ می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
بابک...
دو پرنده خیالی ، زندگی ای داشتیم که به گفتن نمی آید،دو تن بودیم در بهشت آرزوهای جوانی! با هم بودیم! روزهای آخر می گفت: «من از همه چیز بریده ام. از خداوند بخواه مهر تو را هم از دلم بردارد تا هر چه زودتر رها شوم.» و یک شب من بریدن او را حس کردم! نگاه سردش را که دیدم، تنم لرزید؛ با خودم گفتم: «نکنه آخرین شب باشه!» وقتی سر جنازه اش رسیدم، خم شدن و نگاهی به پاهایم انداختم. می خواستم مطمئن شوم آیا هنوز پایی برای رفتن باقی مانده است؟ با هم بودیم، اما یکی رفت و دیگری ماند!
بابک...
دنیا به همین چند سطر رسیده است به اینکه انسان کوچک بماند بهتر است به دنیا نیاید بهتر است اصلاً این فیلم را به عقب برگردان آن قدر که پالتوی پوست پشت ویترین پلنگی شود که می دود در دشت های دور آن قدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند و پرندگان دوباره بر زمین ... زمین ... نه! به عقب تر برگرد بگذار خدا دوباره دست هایش را بشوید در آینه بنگرد شاید تصمیم دیگری گرفت ...!!!
بابک...
آدم های ساده را دوست دارم! همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند! همان ها که برای همه لبخند دارند! همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند! آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است، آدم های ساده را دوست دارم! بوی ناب آدم می دهند!
بابک...
سلامتي مادري كه پيرهن سفيد ميدي بش بشوره صورتی ملایم تحويلت ميده
بابک...
فک کن حالا یه جمله هم نوشتیو دو هزار تام لایک خوردی با اونا که میخواسی دوستت داشته باشنو ندارن چیکارمیکنی؟
فک کن 100 نفرم تو این دنیای مجازی اددت کردن..
با فراموش شدنت توی این روزگار نامرد میخوای چیکار کنی؟
فک کن چندین ساعتم با هزار نفر چت کردیو غش کردی
از خنده این وسطا مجازی عاشقشم شدی بوسشم کردی. تلخی بعد از خاموش کردنِ نوت بوکتو سکوت اتاقت رو کجای دلت جا میدی؟اینا همه بی فایدس..یکی باید باشه که بعد این همه خاموشیو سکوت صدات کنه و بگه عشقم بیا پیشم بشین و.....اینه اونی که همۀ ما میخوایم..که ارزشش از یه میلیون لایک هم بیشتره..
بابک...
یه سوال دارم اینایی که قیافه هاشون 10شاهی نمی ارزه ولی ماشینهایی دارن که nمیلیون قیمتشه. اینا رو نمیشه با فتو شاپ درستشون کرد؟ خو این اعصاب بیصاحاب ترکید بس قیافه های دوزاری و ماشینای چند صد میلیونی دید....
بابک...
روایت داریم تو جهنم ناهار دیزی با دوغ فراوون میدن، بعد ناهار كه چشات سنگین میشه و خوابت میگیره، تا میای چرت بزنی یه فرشته بنام كرمائیل میاد، نخ میكنه تو دماغت.....