در میان گونه گونه مرگ ها تلخ تر مرگی ست، مرگ برگ ها زان که در هنگامه ی اوج و هبوط تلخی مرگ ست با شرم سقوط وز دگر سو٬ خوش ترین مرگ جهان٬ -زانچه بینی٬ آشکارا و نهان- رو به بالا و ز پستی ها رها خوش ترین مرگی ست، مرگ شعله ها ... «دکتر شفیعی کدکنی»
"(سهراب سپهری): آسمان، آبیتر، آب آبیتر. من در ایوانم، رعنا سر حوض. رخت میشوید رعنا. برگها میریزد. مادرم صبحی میگفت: موسم دلگیری است. من به او گفتم: زندگانی سیبی است، گاز باید زد با پوست. زن همسایه در پنجرهاش، تور میبافد، میخواند. من “ودا” میخوانم، گاهی نیز طرح میریزم سنگی، مرغی، ابری. آفتابی یکدست. سارها آمدهاند. تازه لادنها پیدا شدهاند. من اناری را، میکنم دانه، به دل میگویم: خوب بود این مردم، دانههای دلشان پیدا بود. میپرد در چشمم آب انار: اشک میریزم. مادرم میخندد. رعنا هم…" @†○○ß∂Ɲσόリℯ §ôk
نا خواسته خودم را زندانی کردم کودک درونم گناهی نداشت اما او هم در بند اسارت بود هیچوقت از خودم نپرسیدم که به چه جرمی ؟! آیا ارزش اسارت را داشت ؟ جرمی نداشتم ! نمی توانم خودم را گول بزنم شاید به جرم گناه زندانی خودم بودم . . . @♥ღ سکوت زندگی♥ღ
ماهی تنگ بلورم خوبی؟ ماهی سرخ به تنهایی خود میخندد به سراسر تن پرخون خودش به نگاه غضب آلود یکی....بر سر تنگ بلورین خودش او که از قصه ما نیست خبردار ولی او به این قصه به آن قصه،به ما میخندد خنده ای تللخ تر از هر زهری،او به این تلخ ترین میخندد سرخی روی من از بی مهری است من که اندیشه و فکرم همه اش یاد شماست من به این بی مهری .....من به تنهایی خود میخندم @°◦ ღ ᔕᗩᖇᗩ ღ ◦°
هیچ وقت هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد امشب دلی کشیدم شبیه نیمه سیبی که به خاطر لرزش دستانم در زیر آواری از رنگ ها ناپدید ماند . . . « حسین پناهی » @خــانـومـ ســـیــبシ
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود و انسان با نخستین درد در من زندانیِ ستمگری بود که به آوازِ زنجیرش خو نمیکرد من با نخستین نگاه تو آغاز شدم ... « احمد شاملو » @2nya
سایه، و صدا کردم: کو مرز پریدن ها، دیدن ها؟ کو اوج "نه من"، دره ی "او"؟ و ندا آمد: لب بسته بپو. مرغی رفت، تنها بود، پر شد جام شگفت. و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهایی تنها باد! دستم در کوه سحر "او" می چید، "او" می چید. و ندا آمد: و هجومی از خورشید. از صخره شدم بالا. در هر گام، دنیایی تنهاتر، زیباتر. و ندا آمد: بالاتر، بالاتر! آوازه از ره دور: جنگل ها می خوانند؟ و ندا آمد: خلوت ها می آیند. و شیاری ز هراس. و ندا آمد: یادی بود، پیدا شد، پهنه چه زیبا شد! "او" آمد، پرده ز هم وا باید، درها هم: و ندا آمد: پرها هم. « سهراب سپهری » @رها
مرد تنها بود تصویری به دیوار اتاقش می کشید وجودش میان آغاز و انجامی در نوسان بود وزشی ناپیدا می گذشت تصویر کم کم زیبا می شد و بر نوسان دردناکی پایان می داد مرغ افسانه آمدی بود اتاق خالی را دید و خودش را در جای دیگر یافت آیا تصویر دامی نبود که همه ی زندگی مرغ افسانه در آن افتاده بود؟ چرا آمد؟ بال هایش را گشود و اتاق را در خنده ی تصویر از یاد برد . . . « سهراب سپهری » @آیینه ی خیال
شهر پیدا بود : رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ سقف بی کفتر صدها اتوبوس گل فروشی گل هایش را می کرد حراج در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست پسری سنگ به دیوار دبستان می زد کودکی هسته ی زردآلو را ، روی سجاده ی بیرنگ پدر تف می کرد و بزی از " خزر " نقشه ی جغرافی ، آب می خورد . . . « سهراب سپهری » @نــازی SG
این روزها سخت مشغولم مادربزرگ میگفت رد پای عشق را دنبال كنی میرسی آخر دنیا - نوك كوه قاف به شهری كه همه آدمهایش خوشبختند ... رد پای عشق را دنبال میكنم اما انگار آخرش به آسمان رسیده ... خوب شد مادربزرگ دیگر نیست تا ببیند شهر خوشبختی را به آسمان برده اند و دیگر هیچ جای زمین هیچ آدم خوشبختی نیست حتی نوك كوه قاف .. این روزها سخت مشغولم دنبال كسی میگردم كه پرواز بلد باشد........... @نــازی SG
همه جای دنیا پسر ها و دختر ها در روز نیم ساعت با هم هستند و بیست و سه ساعت و نیم دیگه رو به کارهای عادی زندگی خودشون مشغولن اما توی ایران دختر ها و پسر ها بیست و سه ساعت و نیم به این فکر می کنن که چطوری و کجا میشه نیم ساعت با هم باشن